روشا مجد

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «زندگی» ثبت شده است

به مناسبت روز تولدم

يكشنبه, ۲۵ تیر ۱۳۹۶، ۰۱:۲۶ ب.ظ

روز 28 تیرماه سال... روح من در کالبدی جسمانی، از دنیایی اثیری، آرام و خاموش به این دنیای پرغوغا  و پر سودا هدیه شد. طفلک روح من! پا به عرصه ای هولناک و شگرف گذاشت تا هستی را معنا کند و طبق ناموس خلقت هزارتو های این عرصه را برای گشودن دری از جنس جاودانگی پیمایشی جانکاه داشته باشد. روح طفلکی من، سال ها پیش، ترانه های شادی را برای جان هایی سرود که پیوندی عمیق با او داشتند. ترانه هایی که فقط آنها را سرود. نهال روح من در گذر سال ها و ماه ها، تبدیل شده به درختی تنومند که اکنون در این لحظه، اقرار می کنم به صفحات آخر فصل جوانی رسیده ام . درخت زندگی من در میانه راه رشد و بالندگی است در فصلی از جنس پاییز، که زمستانی سرد را به انتظار نشسته؛ زمستانی که نمی دانم به بهار می رسد یا نه؟!... روح طفلکی من اکنون با سرد و گرم این زمانه، با خوبی ها و بدی ها، با مهربانی ها و بی مهری ها ، با فراز و نشیب ها، با قهر و آشتی ها، با عشق و محبت خو گرفته...بی تابی هایش از این دنیای خاکی کمتر شده؛ اما هنوز پیچ و خم های این هزارتو برایش ناشناخته است و نتوانسته معمای راه هایی که بیراهه اند و بیراهه هایی که راهند را حل کند!... 

سه روز دیگر تا تولدم...

روح طفلکی من! تولدت مبارک :)

# روشا مجد

# یادداشت های روشا مجد

  • روشا مجد

خالی از غوغای زندگی

چهارشنبه, ۳ خرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۲۲ ب.ظ

در آغوش دریایی از شن در صحرایی وسیع ایستاده است. تا چشم کار می کند، تا دور دست ها شن است و صحرای خالی؛ خالی از غوغای زندگی. تصویر گاه و بیگاه پیش روی چشمانش سرابی بیش نیست. صحرا آغوشش را تنگ تر می کند  گویی که میخواهد او را در خود حل کند.

# روشا مجد

# یادداشت های روشا مجد

  • روشا مجد

گل یخ

چهارشنبه, ۱۳ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۳:۴۶ ب.ظ

چیزهای با ارزشی در زندگی هست که خیلی زود، از کفت می رود. تنها به خاطر یک اشتباه، اشتباهی که فاجعه بودنش را در زندگیت دیر متوجه میشوی. این اقبال از دست رفته می تواند یک زن باشد یا بهتر است بگویم یک عشق . شاید سال ها بگذرد و یک حادثه، یک اتفاق، یک تلنگر یا روایت یک راوی سبب شود به خاطرات گذشته پرت شوی. صفحات زندگی ات را رو به عقب ورق بزنی، به عمق خاطرات که رسیدی دست کنی توی جیبت، پاکت سیگارت را بیرون بکشی به گمان اینکه شاید یک نخ سیگار آرامت کند. اما!...

اما رغبتی به کشیدن نداری و فقط لابلای انگشتانت آن را به بازی می گیری. می دانی زخم روحت عمیق تر از آن است که با یک نخ سیگار آرام شود. اصلاً بعضی از دردها مخدری ندارد. آن وقت است که تنها خیره می مانی به یک نقطه؛ نقطه ای که ممکن است ته یک خیابان باشد، ته یک جاده یا گل یخ های خشکیده ای که بعد از رفتنش همه جای خانه بودند، یا حتی عکسی از او در روزنامه؛ که حالا برای خودش کسی شده و تو در حسرت روزهای از دست رفته ای هستی که دیگر تکرار نخواهند شد.

# روشا مجد

# یادداشت های روشا مجد

  • روشا مجد

دست هایی که فریاد می زنند.

سه شنبه, ۱۱ خرداد ۱۳۹۵، ۱۰:۳۳ ق.ظ

هرگاه در کوچه خیابان های شهر  از کنار تصاویری اینگونه عبور می کنم، آن روز دیگر روزخوبی برایم نیست. دست های نیاز حالم را دگرگون می کنند.هر بار به خود نهیب می زنم به تو چه؟ زندگیت را بکن. ذهنم می شود بازپرس جرائم، همه چیز و همه کس را مورد سوءظن قرار می دهد. مگر نه این است که همه ما از یک جنسیم. چرا یکی گوشه خیابان دست هایش فریاد می زند و چشمانش التماس می کند؟! اما دیگری از همین جنس...ذهنم خسته می شو.د پاسخی نمی یابم. افکارم را پس می زنم . صدایی می گوید: سخت نگیر، این نیزبگذرد...می گذرد؟؟؟!!!

# روشا مجد

  • روشا مجد