روشا مجد

۵۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «روشا مجد» ثبت شده است

شریان های عشق، به سوی کربلا

چهارشنبه, ۱۷ آبان ۱۳۹۶، ۰۳:۴۶ ب.ظ

امروز چهلمین روزی است که ارباب عشق به میعادگاه آسمانی اش پرکشیده. زمین قرن هاست که سوگوار داغ این فراق است؛ داغی که نه تنها گذر زمان نتوانست التهابش را بکاهد بلکه کوره آتش شد. نه! آتشفشان شد. گدازه های عشق حسین از دل زمین جوشید و جاری شد. زمان، هوا، سرمای فصول و دل های یخ زده، هیچ چیز و هیچ کس نتوانسته و نمی تواند گرمای عشق حسین را سرد کند. عشق ارباب همه سردی ها را در گرمای خود حل می کند. می خروشد و می جوشد. شریانی می شود که شاخه هایش همه زمین را فرا می گیرد و نقطه وصل شریان های عشق و دلدادگی، کربلاست. کربلا! سرزمین غم و اندوه؛ همان که حضرت آدم در فرودش به زمین به آنجا که رسید، سینه اش تنگ شد و غمی ناخواسته بر دلش چنگ زد. همان سرزمینی که خاکش با نوشیدن خون حسین توتیای شفا بخش شد. همان نقطه وصلی که رهروان عشق حسین روزها و هفته هاست که با پای پیاده رهسپارش هستند. در این زمانه بیابانی نیست و راه هموار است. کوله های عشق بر دوش و موکب های معرفت و بصیرت برپا؛ موکب هایی که خوراکشان، عشق تزریق می کند به جان پیاده های سفر کربلا. داستان حسین و عشاقش فراتر از مثلث های عشق زمینی است. برای عشق حسین اضلاعی تعریف نشده. معشوق حسین است و عشاق، بی نهایت به توان همه انسانیت و آزادگی.

# روشا مجد


پی نوشت: دل هوای پیاده روی کربلا دارد!

  • روشا مجد

خلسه احساس

يكشنبه, ۷ آبان ۱۳۹۶، ۱۲:۴۴ ب.ظ
صبحگاه پاییز، گرمای لذت بخش لحاف و تشک عجیب به آدم می چسبد آنقدر که دل کندن از آن کار حضرت فیل است. از طرفی هیاهوی گنجشک ها، خنکای مطبوع هوای پاییزی و پرتو های خورشید که از لای پنجره توی اتاق سرک کشیده اند بدجوری احساست را قلقلک می دهد؛ برای پس زدن خواب صبح و لذت بی نظیرش. بلند می شوی کش و قوسی به بدنت می دهی، چشم های پر از خوابت را می مالی و پنجره اتاقت را رو به بیداری می گشایی. مشامت را با عطر دل انگیز پاییزی چاق می کنی و بساط صبحانه را روی میز کنار پنجره می چینی. بخار چای، بوی نان سنگک داغ و عطر گل های روی پنجره با موسیقی زنده ای که گنجشک ها به راه انداخته اند تو را می برد به خلسه احساس. دست لطیف احساس روحت را نوازش می کند. جرعه جرعه چای می نوشی و تبسمی زیبا را میهمان لبانت می کنی. پاییز را روی صندلی خالی روبرویت می بینی که با نجواهای آرام و عاشقانه تو را میهمان یک صبحانه پاییزی با طعم احساس کرده است.
  • روشا مجد

و این دربی بی وفا...

پنجشنبه, ۴ آبان ۱۳۹۶، ۰۷:۳۳ ب.ظ
به بهانه پیروزی تیم مورد علاقه تان، شادی کردن رسم قشنگی است اگر هیجان زیاد آنقدر از خود بی خودتان نکند که فراموش کنید شادی تان فقط و فقط به خاطر پیروزی تیم ورزشی مورد علاقه تان است نه چیز دیگر. پس لطفاً لابلای هیجانات کاذب، مراقب شأن و پرستیژتان هم باشید. دربی بهمن 95 را استقلال به سود خود پایان داد و این دربی را پیروزی. یک روز برد با استقلال است و یک روز هم با پرسپولیس! چرخه ای که همیشه تکرار می شود. امیدوارم در قاب حواشی شادی پرسپولیسی ها خبری از آفتابه آبی نباشد!
مشاهدات بنده در حواشی دربی قبل را اینجا مطالعه کنید!
باشد که پند بگیرید ای هواداران!
:)
  • روشا مجد

پاییز روی سن

پنجشنبه, ۲۷ مهر ۱۳۹۶، ۱۲:۴۲ ب.ظ
پاییز دوست داشتنی است زمانی که به هم آغوشی سکوت می رود و تنها خنکای روح بخش نسیم نظاره گر این عاشقانه آرام است. دوست داشتنی است، وقتی برگ های طلایی ناز پرورش زیر گام های عاشقانه له می شوند و صدای جیغشان سمفونی خش خش به راه می اندازد؛ خش خشی که دل انگیزترین و روح نواز ترین ملودی فصل هاست و نوازشگر گوش ها و اما رقص آرام برگ های پاییزی به همراه نسیم، با آن پیراهن طلایی رنگ، صحنه نوازش چشم هاست.

پاییز دوست داشتنی است زیرا نقاش فصول این بار با جادوی رنگ های پاییزی تابلویی زرینه از طبیعت ترسیم کرده است. تابلویی که در آن درختان، جامه از تن کنده اند و تن پوشی طلایی از برگ های خود بر پیکر زمین کشیده اند و زمین را مفروش فرشی سرخ فام و اخرایی کرده اند؛ حال آن که خود لخت و عور، سرمای جانکاه زمستان را به انتظار نشسته اند تا بهار به پاس قدردانی از بخشش پاییزی شان، تن پوشی نو و سبزینه بر تن بی برگشان بکشد. پاییز فصل عاشقانه هاست. عاشقانه هایی که روی سن رفته و پرده پاییز را به اجرا گذاشته اند.

# روشا مجد

  • روشا مجد

منش حسینی و اباالفضلی

جمعه, ۷ مهر ۱۳۹۶، ۰۹:۵۲ ب.ظ

داشتن کدام مشخصه، یک فرد را اینگونه عزیز می کند که در بیست و پنج سالگی شکوه و عظمت تشییع پیکرش، کم از تشییع پیکر رهبر انقلاب - امام خمینی- ندارد؟! آیا این جوان مدافع حرم، از جرگه همان هایی نبود که عده ای می گفتند برای پول می روند یا اصلا چرا می روند؟! چرا می جنگند؟! اما اکنون پیکر محسن حججی ها اینگونه در آغوش کشیده می شود. اینگونه زیارت می شود! به گمانم وصیت شهید حججی را شنیده اید. واژه به واژه وصیت این شهید، درس است و معرفت. شهید می فرماید: « جوری زندگی کنید که خدا عاشقتون بشه ». تردید ندارم که سلوک این شهید سبب شد خداوند عاشقش شود. و باز هم تردید ندارم که این جوان غیرتمند انتخاب شده برای پیش قراول شدن، برای چراغ راه شدن، برای اثبات حقانیت هم رزمانش، برای وحدت بخشیدن به صفوف نه چندان پیوسته این روزهای ملت، برای یادآوری ارزش ها، برای پشت پا زدن به دنیایی که بی وفاترین و دون ترین است؛ دنیایی که تنگ در آغوشش گرفته ایم و هرچه پیش می رویم آغوشمان را تنگ تر می کنیم. ولیکن، این شیر مرد رعنا به دنیا خندید و رفت! باید هم اینچنین، عظمتش پاس داشته شود. پشت کردن به دنیا با همه لذت هایش، کار آسانی نیست؛ منش حسینی می خواهد و اباالفضلی. راهش پر  رهرو...

# روشا مجد

  • روشا مجد

پس از تو خاک بر سر دنیا !

چهارشنبه, ۵ مهر ۱۳۹۶، ۰۳:۳۶ ب.ظ

واقعه کربلا را مطالعه می کنم. رسیده ام به آنجا که علی اکبر وارد میدان نبرد می شود. اکنون، همه یاران وفادار امام فدایی مولاشان شده اند و میهمان آسمان و بهشتیانند. تنها اهل بیت مانده اند. علی اکبر زیبا از پدر رخصت می طلبد برای رزم، برای پر پر شدن و امام، علی اکبرش را، جانش را با چشمان اشک آلود روانه قتلگاه می کند.

آسمان چشمانم بارانی است!

ای کاروان آهسته ران کارام جانم می رود  ***  آن دل که با خود داشتم با دلستانم می رود

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن  ***  من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود

آسمان چشمانم بارانی است!

جان امام حسین، با آن قامت نازنین روانه پیکاری نابرابر و بس ناجوانمردانه می شود. تشنگی امانش را بریده. به سوی خیمه ها باز می گردد و از پدر طلب آب می کند. پدر می گرید و وعده نوشیدن آب از دستان جدش رسول خدا را به او می دهد.

علی اکبر به میدان باز می گردد و دلیرانه پیکار می کند.دشمن زبون، ضربتی بر سرش می زند و پیکر مبارکش را قطعه قطعه می کنند. امام، بر بالین علی اکبر، گریان می فرماید: پس از تو خاک بر سر دنیا!

آسمان چشمانم بارانی است!

گویی رسم زمانه است؛ عشاق باید بسوزند یا پر پر شوند. به یاد پیکر قطعه قطعه شهید محسن حججی!

# روشا مجد

  • روشا مجد

بیایید برای ترامپ شعر بخوانیم!

پنجشنبه, ۳۰ شهریور ۱۳۹۶، ۱۲:۴۲ ق.ظ

خودمانیم این جناب و امثال ایشان، حافظ ، مولانا و سعدی می فهمند؟!!!


 رئیس جمهور:

ما به قلب ها وارد می شویم و با عقل ها سخن می گوییم. سفیران ما شاعران، عارفان و حکیمان ما هستند. با مولوی، حافظ و سعدی جهان را فتح کرده ایم، پس چه نیازی به فتح جدید داریم؟!

چه مهربانیم ما! چه صلح طلبیم ما!


آقای محسن رضایی:

ما اگر حافظ، مولانا و ابن سینا داریم؛ در کنارش رستم، آرش، مهدی باکری و محسن حججی هم داریم!


حالا این یارو چماق به دست، رستم و مهدی باکری بیشتر راست کارش است یا حافظ و مولانا؟!!!

ها؟؟؟

درود بر آقای محسن رضایی!

با دشمن نمی شود با زبان مهر سخن گفت. 

  • روشا مجد

زنگ آخر

دوشنبه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۶، ۰۲:۵۵ ب.ظ

نمی دانم! این حس رقابت یا بهتر است بگویم خصومت، کی و چگونه شکل گرفت؟!  فقط خاطرم هست، همینکه زنگ پایانی مدرسه به صدا در می آمد، به سمت خانه هایمان می دویدیم. در حقیقت زنگ آخر، سوت شروع مسابقه دو بین من، سونا و نفیسه بود. در مدرسه دوست و هم کلاسی بودیم اما با نواخته شدن زنگ پایانی مدرسه، می شدیم دشمنان خونی یکدیگر. هر کداممان  سعی داشت زودتر از آن یکی به مقصد برسد. خانه هر سه مان در راستای یک خیابان بود. هر کس که موفق می شد زودتر به در خانه برسد، سرش را بر می گرداند و با نگاهی  خبیث برنده شدنش را به رخ آن یکی می کشید. خدای من! همه آن سال تحصیلی به همین منوال گذشت. آنچنان مسابقه را جدی گرفته بودیم که اگر روزی برنده نمی شدیم؛ مانند دونده ای که مدال المپیک را از دست داده، غصه می خوردیم. همیشه یک ربع پیش از نواخته شدن زنگ آخر، کوله پشتی هامان بر دوشمان بود تا با شنیدن زنگ، استارت مسابقه را بزنیم! اکنون که به آن روزها و حرکت بچه گانه مان فکر می کنم، همه وجودم سرشار از خوشی می شود. ای کاش دل مشغولی های بزرگسالیمان هم مانند دغدغه های دوران کودکی بود!

# روشا مجد

  • روشا مجد

همان خط کش چوبی معروف

سه شنبه, ۲۱ شهریور ۱۳۹۶، ۰۶:۲۰ ب.ظ

معلم کلاس پنجمم، بداخلاق بود و زشت! فردای آن روزی که مشق های آیسودا،  دختر همسایه را برایش نوشتم با خط کش چوبی تنبیه ام کرد. کف دست هایم حسابی سوخت ولی دل او...! می گفتند: خانم... ،معلم نمونه شهر است. نمی دانم چرا معلم نمونه بود؟! به گمانم به خاطر بینی عقابی و عینک ته استکانی اش! یا شاید هم  به خاطر خط کش چوبی معروفش!

# روشا مجد

  • روشا مجد

کابوس

يكشنبه, ۱۲ شهریور ۱۳۹۶، ۰۸:۱۵ ب.ظ

ساختمان ها یکی یکی فرو می ریختند. همه وجودم وحشت بود. کسی در کوچه و خیابان های شهر نبود. گویی شهر خالی از سکنه است! فقط من آنجا بودم. وحشت زده و هراسان فرار می کردم. ساختمان های چند طبقه، پشت سرم یکی پس از دیگری فرو می ریختند. فقط می دویدم و به دنبال مفری برای نجات از آن مهلکه بودم. ناگهان خود را در گندمزاری وسیع و سرسبز دیدم. نمیدانم! کی و چگونه به آنجا رسیدم! حضورم در آن مکان مثل پرتاب از دالان زمان بود. هرچقدر در صحنه قبل وحشت بود و ترس، در این گندمزار، سکوت بود و آرامشی مثال زدنی! زن و مردهایی در آن گندمزار مشغول کشاورزی بودند که با دیدن من، دست از کار کشیده و تماشایم می کردند. نگاهشان آرام و آشنا بود و امنیت را به جانم تزریق می کرد. چشمانشان پر از آرامش بود و زلالی. حرف نمی زدند فقط نگاهم می کردند. در آن گندمزار خبری از غوغا و هیاهو نبود. تنها سکوت بود و آواز زیبای پرنده گان. هیچگاه در بیداری آرامشی از آن جنس را تجربه نکرده ام. چهره آن آدم ها و جنس نگاهشان ملکوتی بود نه زمینی! با آدم های بیداری ام زمین تا آسمان فرق داشتند. پارادوکس وحشت و آرامشی را که در آن رؤیا تجربه کردم هیچگاه فراموش نمی کنم. بسیار عجیب بود!


رؤیایی که در خواب ظهر دیدم:

در حیاط خانه مان قامت بستم برای نمازی دو رکعتی. اما نه رو به قبله بلکه به سمت کربلا! در نماز بودم که برف و بوران شدیدی شروع شد. همه خانه پر از برف و یخ شده بود. مهرم و پاهایم یخ بسته بودند. وحشت زده و با عجله نماز را خواندم. با اتمام نمازم، برف و بوران هم قطع شد. اما همه حیاط خانه یخ بسته بود.

# روشا مجد


  • روشا مجد