روشا مجد

دنبال کنندگان ‎+۲۰۰ نفر این وبلاگ را دنبال می کنم

۶۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «روشا مجد» ثبت شده است

خدا شمعدانی ها را دوست دارد

دوشنبه, ۱۸ تیر ۱۳۹۷، ۰۵:۵۳ ب.ظ
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۸ تیر ۹۷ ، ۱۷:۵۳
  • روشا مجد(ز_خ)

لالا لالا خدا روی همین اشکاست!

شنبه, ۱۶ تیر ۱۳۹۷، ۰۹:۲۹ ق.ظ

یک چیزی مثل بختک افتاده بود به جانش. سینه اش تنگ شده بود. چشمانش می سوخت. فریادش خفه بود. برایش لالایی خواندم. قربان صدقه اش رفتم. هرچه توانستم در واژه ها مهربانی ریختم و به خوردش دادم. کمی آرام گرفت. فقط کمی! بار دیگر بی تابی کرد. اشک ریخت. با لالایی نوازشش کردم:

لالا لالا بخواب عزیزم

لالا لالا بخواب روحم

لالا لالا خدا بزرگه!

لالا لالا خدا مهربونه!

لالا لالا خدا همینجاست!

لالا لالا ببین دستاش

لالا لالا بگیر دستاش

لالا لالا دیگه بگیر آروم.

لالا لالا خدا همینجاست!

لالا لالا روی همین اشکاست!

# روشا مجد

  • روشا مجد(ز_خ)

فاملا و دیو نادان

چهارشنبه, ۳۰ خرداد ۱۳۹۷، ۰۸:۰۴ ب.ظ

در روزگاران قدیم، در یک کلبه کوچک حاشیه جنگل، هفت خواهر با پدر و مادرشان زندگی می کردند. پدر خانواده هیزم شکن فقیری بود. در غروب یکی از روزها هیزم شکن، خسته و غمگین به خانه برگشت. همسرش علت ناراحتی اش را پرسید. هیزم شکن گفت: " امروز هم با دوست هیزم شکنم غذا خوردم. هر بار او غذا می آورد و دعوتم می کند تا همسفره اش شوم. ای کاش من هم می توانستم با خود غذایی ببرم و لطفش را جبران کنم." همسر هیزم شکن با شنیدن حرف های او تصمیم گرفت هرطور شده غذایی مهیا کند تا هیزم شکن هم بتواند دوست و همکارش را به وعده ای غذا دعوت کند. تنها چیزی که آن ها در خانه داشتند مقداری آرد گندم بود. او دور از چشم دخترها نان خوشمزه ای پخت و در ظرفی پنهان کرد تا مبادا دخترها نان را بخورند. غافل از آنکه فاملا، دختر بزرگتر،  او را در حال تهیه نان دیده است. شب هنگام، وقتی همه خواب بودند فاملا که خود را به خواب زده بود بیدار شد و سراغ ظرف نان رفت، مقداری از آن را خورد و سپس خواهرهایش را یکی پس از دیگری بیدار کرد تا از آن نان خوشمزه بخورند. دختر ها نان پدر را خوردند و به رختخواب هایشان برگشتند. فاملا برای اینکه کسی متوجه نشود آن ها نیمه شب نان را خورده اند، مقداری سنگ در ظرف ریخت، در آن را بست و در بقچه پدر گذاشت. صبح هنگام، مادر بقچه همسرش را به دستش داد و او شادمان راهی جنگل شد؛ اما هنگام غروب آفتاب، وقتی هیزم شکن از جنگل برگشت، سرش خونین و شکسته بود. همسرش پرسید: " چه بلایی به سرت آمده؟! " هیزم شکن گفت: " وقت ناهار دوست هیزم شکنم را به همراهی با خود دعوت کردم اما وقتی در ظرف را باز کردم به جای نانی که قولش را داده بودی، ظرف پر از سنگ بود! دوستم عصبانی شد و گمان کرد می خواهم او را دست بیندازم. با هم گلاویز شدیم و سرم را شکست. " هیزم شکن و همسرش که متوجه شده بودند ماجرای سنگ ها و خوردن نان کار دخترهاست، تصمیم گرفتند دخترها را به جای دوری ببرند و آنجا رهایشان کنند زیرا دیگر از پس خورد و خوراک آن ها بر نمی آمدند. یک روز صبح، هیزم شکن به دخترهایش گفت: " امروز با هم برای گردش به جنگل می رویم و مقداری هم قارچ برای ناهار جمع می کنیم. " 

  • روشا مجد(ز_خ)

جام جهان نمای چشمانت

سه شنبه, ۲۲ خرداد ۱۳۹۷، ۰۷:۳۳ ق.ظ

می دانی؟ تلاقی چشمانم با سیه فام چشمانت معجزه بود. همان معجزه معروف: عین، شین، قاف. همان که بذرش نایاب است و کشتگاهش آن سوی دشت های دل. همان که وقتی جوانه می زند و می روید می شود تارتنک دلت؛ عصاره جانت را می فشارد و باده عشق در کام احساست می ریزد و تو به سلامتی اش، صراحی را لاجرعه سر می کشی.

به سلامتی چشمانت!

چشمان تو مرا می سراید. آرام و عاشقانه می سراید. زلال چشمان مهربان تو انعکاس تصویر من است در حوض نگاهت. من ساعت ها لب حوض نگاهت می نشینم و عاشقانه هایت را از بر می کنم.

به سلامتی چشمانت!

نگاهت می کنم. زمزمه چشمان تو طنین تیشه فرهاد است در بیستون. نجواهای عاشقانه خسروست در گوش شیرین. مویه های مجنون است در فراق لیلی و قصه های شهرزاد قصه گوست در دل شب. شاید هم چکاچک شمشیر پهلوانی است روئین تن برای تصاحب زیبا رویی!

به سلامتی چشمانت!

من و تو همان نیمه هایی هستیم که به قول آن دوست، روزی دست های خدا را رها کردیم و در وادی عشق گم شدیم. اکنون سهم من از تو سیاه دوست داشتنی چشمانت است و سهم تو از من رویای چشمانم. یادت باشد، در دوئل چشمانمان، قهرمان بلامنازع فتح چشمانت من بودم.

به سلامتی چشمانت!

می دانی؟ من، جم بودم و چشمان تو جام. من جاودانگی را، آب حیات را در ظلمات چشمان تو یافتم اما دریغ از یک جرعه! سهم من از تو فقط سیاه چشمانت بود.

به سلامتی چشمانت!

# روشا مجد



چالش رادیو بلاگی ها( جام جهانی چشمات)

دعوت از همه دوستان^_^


# روشا مجد
# یادداشت های روشا مجد

نویسنده روشا مجد(roshamajd.blog.ir)


# روشا مجد
# یادداشت های روشا مجد

نویسنده روشا مجد(roshamajd.blog.ir)

  • روشا مجد(ز_خ)

همیشه نمی شود ساکت ماند!

چهارشنبه, ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۰:۲۹ ب.ظ

عهد کرده بودم پشیزی به سیاست بی در و پیکر این مملکت و تحلیل های مالیخولیایی سیاسی وقعی ننهم، اما اگر این چند خط را در این برهه ننویسم میشود حناق!

واقعیت این است که ساده لوحانه است اگر بگوییم دولتمردان بدعهدی آمریکا را پیش بینی نمی کردند یا نمی دانستند که برجام چنین نتیجه ننگینی در برخواهد داشت! واژه خیانت تنها تکه ای است که در پازل کارنامه برجام جایش خالی مانده. به نظرم باید کارنامه برجام ممهور به مهر خیانت شود و سپس در پرونده معاهدات ننگین تاریخ ایران بایگانی شود. باشد که آیندگان ساده لوحی ملت در اعتماد به دولتمردان خائن را بار دیگر تکرار نکنند. و اما ادامه برجام با اروپایی ها سند دیوانگی مان است!

مانده ام آقایانی که حنجره میدراندند در دفاع از برجام عرق شرم جبینشان را با چه می سترند؟!

  • روشا مجد(ز_خ)

دانه های آخر ساعت شنی

چهارشنبه, ۲۹ فروردين ۱۳۹۷، ۰۵:۵۰ ب.ظ

هر وقت به خانه مان می آمد به بهانه های مختلف از او عکس می انداختیم. میدانستیم میهمان امروز و فرداست. عکس هایش را مرور می کنم. دارد به دوربین نگاه می کند. عصایش را دو دستی چسبیده، لبخند می زند. پیرمرد، عجیب خوش عکس است. در عکس دیگری استکان چای را به لبانش نزدیک کرده و عینکی دودی چشمانش را پوشانده...

دلم می خواهد با همان عصا و گیوه های سفیدی که در عکس افتاده، وارد شود. دلم می خواهد به استقبالش بروم. مثل همیشه بگویم:"چطوری بابا بزرگ؟" 

او کشیده و سرحال بگوید:"سلاااامت." توی ایوان کنار گل هایم بنشیند. برایش چای تازه دم  بیاورم. کنارش بنشینم و با هم خوش و بش کنیم. حال بی بی را بپرسم و او غر بزند به جان بی بی...

چند روز پیش بی بی را با ویلچر بردیم بالای سرش، زیر آن دستگاه ها. گفتیم:" بی بی! حلالش کن، از ته دل."

بی بی صداش کرد...

شن های ساعت شنی عمر بابا بزرگ به دانه های آخر رسیده...


  • روشا مجد(ز_خ)

تردید

يكشنبه, ۲۶ فروردين ۱۳۹۷، ۰۹:۲۹ ق.ظ
تردید نرم نرمک به جان باورهایش افتاد. سوسوی فانوس امیدش رو به خاموشی بود. با خود گفت: پی این کابوس های دهشتناک، بیداری ای هست؟! از آن بیداری ها که نفست را آسوده بیرون می دهی و می گویی: "فقط یه کابوس بود! یه خواب!"
  • روشا مجد(ز_خ)

ملودی مخصوص بابا بزرگ!

دوشنبه, ۲۰ فروردين ۱۳۹۷، ۰۹:۱۴ ق.ظ

ده روزی است که بعد از ظهرها در آن تایم خاص کسی زنگ در خانه مان را به صدا در نیاورده. همیشه آمدنش نشانه داشت. زنگ در را که می فشرد، با اندکی درنگ انگشتش را از روی آن بر می داشت؛ همین باعث شده بود زنگ در خانه با ملودی خاصی نواخته شود. ملودی مخصوص بابا بزرگ! کافی بود زنگ در را بزند، ندیده می گفتیم:"بابا بزرگه! در رو باز کنید." گاهی هم اگر توی ایوان نشسته بودیم و او پشت در بود، عصایش و گیوه های تابستانی سفیدش از زیر در نمایان می شد و امین با ذوق می گفت: "بابا بزرگه." در را به رویش می گشود. اما حالا بابا بزرگ هشتاد و دو ساله مدتی است که میهمان بخش مراقبت های ویژه بیمارستان و در جدال با مرگ و زندگی است. نمی دانم ثانیه ها و لحظات پیش رو ثانیه های مرگند یا زندگی برای او! امیدوارم اگر پیمانه عمرش لبریز نشده سلامت به آغوش خانواده برگردد اما اگر بهار مرگش فرا رسیده خداوند هم از او راضی باشد.

  • روشا مجد(ز_خ)

یک نیلوفر آبی تقدیمتان!

سه شنبه, ۲۹ اسفند ۱۳۹۶، ۰۳:۴۴ ب.ظ
مهربان خالق طبیعت، بار دیگر قلم موی نقاشی اش را بر تابلوی طبیعت کشیده و طرحی نو در انداخته است؛ طرحی ملون از شکوفه های نو رسته، سبزه زاران زمردین و نیلی آرام و مینایی آسمان. سرما بساطش را برچیده و اعتدال بهار فرش گسترانیده است. نوای ساز و دهل و عطر دل انگیز بهار شور و حالی نو به راه انداخته و غبار دل ها را زدوده است. خورشید امید بار دیگر در آغوش آسمان لبخند می زند و با پرتوهایش، دلمردگی ها را التیام می بخشد.
دقایق اندکی تا نوای حول حالنا باقی مانده...
یک نیلوفر آبی تقدیمتان!

 
پی نوشت: ایرانیان باستان در نوروز، نیلوفر آبی به میهمانانشان هدیه می داده اند. برگ های نیلوفر آبی نماد  ماه های سال نیز بوده است...
 
 

 
  • روشا مجد(ز_خ)

فردا

چهارشنبه, ۱۶ اسفند ۱۳۹۶، ۰۷:۵۱ ب.ظ

فردا آخرین پنج شنبه قبل از چهلم است. حلوای فردا را باید امشب آماده کنم. فاطمه هم که تدارک ناهار و پذیرایی فردا را می بیند. سه چهار پنجشنبه متوالی است که می رویم سر خاکش اما مرگش را هنوز باور نکرده ام. گویی همین یک ماه پیش بود که به عیادتش رفته بودم و کلی باهم حرف زدیم. پنج شنبه قبل، بعد از دعای کمیل، وقتی خانه از مهمان ها خالی شد احساس کردم فاطمه دلتنگ مادر است به بهانه نشان دادن عکس ها و فیلم های زن دایی به من، لب تابش را آورد و خاطرات با مادر بودن را مرور کرد. دیدن دختر دایی ها سر خاک زن دایی و دردهای پنهان دلشان، دلگیرم می کند. شاید مرگ مادر یکی از عذاب های این دنیا است؛ جانکاه و فراموش نشدنی!

با این حال باز هم معتقدم مرگ برای بعضی از آدم ها شیرین ترین اتفاق ممکن است. برای بعضی از آدم ها! معمولاً آدم ها هیچگاه در انتظار مرگ نیستند اما تعداد اندکی عجیب مشتاقش هستند و مرگ عجیب از انها گریزان است!

  • روشا مجد(ز_خ)