روشا مجد

دنبال کنندگان ‎+۲۰۰ نفر این وبلاگ را دنبال می کنم
طبقه بندی موضوعی

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دانشگاه» ثبت شده است

از بخت بدمان، اتوبوس دانشگاه بین راه خراب شد و با تأخیر به دانشگاه رسیدیم. از آنجا که با دکتر افرایی، سخت گیرترین استاد گروه، کلاس داشتیم کمی دچار استرس شده بودیم. دلیلش این بود که دکتر، دانشجوهای تأخیری را تحت هیچ شرایطی به کلاس راه نمی داد. خلاصه، با رویا پارکینگ اتوبوس ها تا ساختمان دانشگاه را دویدیم. وارد دانشکده که شدیم پله ها را تا طبقه سوم دو تا یکی  بالا رفتیم. به پاگرد طبقه سوم که رسیدیم نفسی تازه کردیم و به سمت کلاس راه افتادیم.


رویا: روشا! بیا قید این جلسه رو بزنیم. استاد، جلوی بچه ها ضایعمون می کنه.

من: ای بابا! نفوس بد نزن. حالا گیرم اینجوری بشه که تو میگی. بالاتر از سیاهی که رنگی نیست. خونه پرش ضایع می شیم. دیو دوسر که نیست!


خوب، البته حق با رویا بود. قانون های دکتر، تبصره نداشتند. بی برو برگرد اجرا می شدند. پشت در کلاس که رسیدیم دستگیره را آرام پایین کشیدم. استاد، وسط کلاس رو به دانشجوها ایستاده بود و درس می داد. با صدای در به عقب برگشت. آب دهانم را قورت دادم.


من: سلام استاد. اجازه هست؟

استاد: سلام! قانون کلاس رو که می دونید خانم مجد؟ دیر اومدین. نمی تونم اجازه بدم سر کلاس بشینید.

من: استاااد!خواهشش. اولین و آخرین باره، تکرار نمیشه دیگه.



کمی لوس شدن دانشجوی نمره اول و جدی کلاس و مظلوم نمایی برای استاد سالخورده که علی رغم ظاهر خشک و جدی اش، قلبی مهربان در سینه دارد، ایرادی ندارد. دارد؟! وااای چشم های از حدقه درآمده هم کلاسی ها دیدنی بود.

خوب البته حق داشتند.استاد افرایی از آن اساتید عصا قورت داده ای بود که کمتر دانشجویی جرأت چنین جسارتی را در مقابل او داشت و من با همه این اوصاف مانند نوه ای که از علاقه پدربزرگش سوء استفاده می کند با لب و لوچه ای آویزان و چشمان گربه شرکی قصد شیره مالیدن سر استاد را داشتم. استاد به چشمانم خیره شده بود. شیطنتم گل کرد. همه مظلومیت نداشته ام را در چشمانم ریختم و با لحن لوس و بچگانه ای گفتم: استااااد، بیایم دیگه! کمی استرس عکس العمل بعدی استاد را داشتم اما در عین ناباوری استاد تحت تأثیر لحن کلامم با لحنی مهربان گفت: بیا تو. من و رویا ذوق زده وارد کلاس شدیم. از کنار یکی از دانشجوها که رد شدیم با صدای آرامی گفت:روشاااااا چه کردی! با لبخند و چشمکی پاسخش را دادم. او همچنان حیران از این اتفاق، متعجب و لبخند به لب تماشایم می کرد. و من تا انتهای کلاس به این موضوع فکر می کردم که شانص با ما یار بود که استادمان جوان نبود و سالخورده بود اگرنه با تئاتر ما پس می افتاد.😉

شنیده اید میگویند هر قانونی تبصره دارد. قانون استاد ما تبصره اش ترفندی با چاشنی شیطنت زنانه بود.😉

  • روشا مجد

رنگ چشم هات

پنجشنبه, ۱۹ مرداد ۱۳۹۶، ۰۸:۰۰ ب.ظ

 ترم اول دوره کارشناسی بود. استاد هنوز نیامده بود سر کلاس. حوصله ام حسابی سر رفته بود. اول ترم بود و قائدتاً بچه ها هنوز با هم مچ نشده بودند  هرکسی به نحوی مشغول بود، یکی پشه می پراند، آن یکی خمیازه می کشید، یکی هم رفته بود پشت میز استاد، ژست گرفته بود. پسرها دخترها را دید می زدند و دخترها... نه! دخترها اهل دید زدن نیستند!

خلاصه، حوصله ام داشت سر ریز می کرد. بلند شدم و رفتم جلوی پنجره کلاس که چشم اندازش حیاط دانشگاه بود. یکی ار دخترها پشت به پنجره، دقیقاً روبروی من ایستاده بود. آفتاب، مستقیم درچشمانم بود. زیر چشمی دختر را از نظر گذراندم دنبال بهانه ای بودم تا سر صحبت را با او باز کنم. دختر هم خیره شده بود به من. قیافه مغروری داشت و زیبا بود اما به نظر می رسید درون گراست و نمی شود به راحتی به او نزدیک شد. برخلاف انتظارم گفت: مردمک چشمهات یه قرمزه خاصه، اولین باره همچین رنگی میبنم. قشنگه!

گویا او هم به دنبال بهانه بود. رنگ چشم! چرا به فکر خودم نرسید؟! رنگ چشم او هم مشکی بود مثل قیر شب!

با لبخند ملایمی گفتم: اوهوم، توی نور مستقیم آفتاب قرمز میشه. اصلش قهوه ایه...

این دیالوگ، آغاز یک دوستی صمیمانه شد. اولین دوست دوران دانشگاه.

# روشا مجد


  • روشا مجد