روشا مجد

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «آرامش» ثبت شده است

کابوس

يكشنبه, ۱۲ شهریور ۱۳۹۶، ۰۸:۱۵ ب.ظ

ساختمان ها یکی یکی فرو می ریختند. همه وجودم وحشت بود. کسی در کوچه و خیابان های شهر نبود. گویی شهر خالی از سکنه است! فقط من آنجا بودم. وحشت زده و هراسان فرار می کردم. ساختمان های چند طبقه، پشت سرم یکی پس از دیگری فرو می ریختند. فقط می دویدم و به دنبال مفری برای نجات از آن مهلکه بودم. ناگهان خود را در گندمزاری وسیع و سرسبز دیدم. نمیدانم! کی و چگونه به آنجا رسیدم! حضورم در آن مکان مثل پرتاب از دالان زمان بود. هرچقدر در صحنه قبل وحشت بود و ترس، در این گندمزار، سکوت بود و آرامشی مثال زدنی! زن و مردهایی در آن گندمزار مشغول کشاورزی بودند که با دیدن من، دست از کار کشیده و تماشایم می کردند. نگاهشان آرام و آشنا بود و امنیت را به جانم تزریق می کرد. چشمانشان پر از آرامش بود و زلالی. حرف نمی زدند فقط نگاهم می کردند. در آن گندمزار خبری از غوغا و هیاهو نبود. تنها سکوت بود و آواز زیبای پرنده گان. هیچگاه در بیداری آرامشی از آن جنس را تجربه نکرده ام. چهره آن آدم ها و جنس نگاهشان ملکوتی بود نه زمینی! با آدم های بیداری ام زمین تا آسمان فرق داشتند. پارادوکس وحشت و آرامشی را که در آن رؤیا تجربه کردم هیچگاه فراموش نمی کنم. بسیار عجیب بود!


رؤیایی که در خواب ظهر دیدم:

در حیاط خانه مان قامت بستم برای نمازی دو رکعتی. اما نه رو به قبله بلکه به سمت کربلا! در نماز بودم که برف و بوران شدیدی شروع شد. همه خانه پر از برف و یخ شده بود. مهرم و پاهایم یخ بسته بودند. وحشت زده و با عجله نماز را خواندم. با اتمام نمازم، برف و بوران هم قطع شد. اما همه حیاط خانه یخ بسته بود.

# روشا مجد


  • روشا مجد

آب می نوازد

پنجشنبه, ۲۴ فروردين ۱۳۹۶، ۰۵:۲۳ ب.ظ

کنار برکه ای زیبا رقص قوهای سپید را به تماشا نشسته ام. نیلوفر سیال در آب مرا به وجد آورده است. سنجاقک های رنگی بر شانه ام بوسه می زنند و من دلواپسی هایم را به آرامش و سکوت آب سپرده ام. گوش کن! آب، ملودی آرامش وسکوت را  چه زیبا بر تارهای برکه می نوازد. گوش جان را باید سپرد به جادوی سرانگشتان آب، جادویی که پلک هایم را به هم آغوشی یکدیگر می برد و این زمزمه را بر لب هایم جاری می سازد:

" بنواز و برهان مرا از هیا هوی دور از این برکه "

" بنواز و برهان مرا از هیاهوی دور از این برکه "

# روشا مجد

  • روشا مجد