روشا مجد

روشا مجد
نویسندگان

۴۹ مطلب با موضوع «یادداشت هام» ثبت شده است

منش حسینی و اباالفضلی

جمعه, ۷ مهر ۱۳۹۶، ۰۹:۵۲ ب.ظ

داشتن کدام مشخصه، یک فرد را اینگونه عزیز می کند که در بیست و پنج سالگی شکوه و عظمت تشییع پیکرش، کم از تشییع پیکر رهبر انقلاب - امام خمینی- ندارد؟! آیا این جوان مدافع حرم، از جرگه همان هایی نبود که عده ای می گفتند برای پول می روند یا اصلا چرا می روند؟! چرا می جنگند؟! اما اکنون پیکر محسن حججی ها اینگونه در آغوش کشیده می شود. اینگونه زیارت می شود! به گمانم وصیت شهید حججی را شنیده اید. واژه به واژه وصیت این شهید، درس است و معرفت. شهید می فرماید: « جوری زندگی کنید که خدا عاشقتون بشه ». تردید ندارم که سلوک این شهید سبب شد خداوند عاشقش شود. و باز هم تردید ندارم که این جوان غیرتمند انتخاب شده برای پیش قراول شدن، برای چراغ راه شدن، برای اثبات حقانیت هم رزمانش، برای وحدت بخشیدن به صفوف نه چندان پیوسته این روزهای ملت، برای یادآوری ارزش ها، برای پشت پا زدن به دنیایی که بی وفاترین و دون ترین است؛ دنیایی که تنگ در آغوشش گرفته ایم و هرچه پیش می رویم آغوشمان را تنگ تر می کنیم. ولیکن، این شیر مرد رعنا به دنیا خندید و رفت! باید هم اینچنین، عظمتش پاس داشته شود. پشت کردن به دنیا با همه لذت هایش، کار آسانی نیست؛ منش حسینی می خواهد و اباالفضلی. راهش پر  رهرو...

  • روشا مجد

پس از تو خاک بر سر دنیا !

چهارشنبه, ۵ مهر ۱۳۹۶، ۰۳:۳۶ ب.ظ

واقعه کربلا را مطالعه می کنم. رسیده ام به آنجا که علی اکبر وارد میدان نبرد می شود. اکنون، همه یاران وفادار امام فدایی مولاشان شده اند و میهمان آسمان و بهشتیانند. تنها اهل بیت مانده اند. علی اکبر زیبا از پدر رخصت می طلبد برای رزم، برای پر پر شدن و امام، علی اکبرش را، جانش را با چشمان اشک آلود روانه قتلگاه می کند.

آسمان چشمانم بارانی است!

ای کاروان آهسته ران کارام جانم می رود  ***  آن دل که با خود داشتم با دلستانم می رود

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن  ***  من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود

آسمان چشمانم بارانی است!

جان امام حسین، با آن قامت نازنین روانه پیکاری نابرابر و بس ناجوانمردانه می شود. تشنگی امانش را بریده. به سوی خیمه ها باز می گردد و از پدر طلب آب می کند. پدر می گرید و وعده نوشیدن آب از دستان جدش رسول خدا را به او می دهد.

علی اکبر به میدان باز می گردد و دلیرانه پیکار می کند.دشمن زبون، ضربتی بر سرش می زند و پیکر مبارکش را قطعه قطعه می کنند. امام، بر بالین علی اکبر، گریان می فرماید: پس از تو خاک بر سر دنیا!

آسمان چشمانم بارانی است!

گویی رسم زمانه است؛ عشاق باید بسوزند یا پر پر شوند. به یاد پیکر قطعه قطعه شهید محسن حججی!

  • روشا مجد

بیایید برای ترامپ شعر بخوانیم!

پنجشنبه, ۳۰ شهریور ۱۳۹۶، ۱۲:۴۲ ق.ظ

خودمانیم این جناب و امثال ایشان، حافظ ، مولانا و سعدی می فهمند؟!!!


 رئیس جمهور:

ما به قلب ها وارد می شویم و با عقل ها سخن می گوییم. سفیران ما شاعران، عارفان و حکیمان ما هستند. با مولوی، حافظ و سعدی جهان را فتح کرده ایم، پس چه نیازی به فتح جدید داریم؟!

چه مهربانیم ما! چه صلح طلبیم ما!


آقای محسن رضایی:

ما اگر حافظ، مولانا و ابن سینا داریم؛ در کنارش رستم، آرش، مهدی باکری و محسن حججی هم داریم!


حالا این یارو چماق به دست، رستم و مهدی باکری بیشتر راست کارش است یا حافظ و مولانا؟!!!

ها؟؟؟

درود بر آقای محسن رضایی!

با دشمن نمی شود با زبان مهر سخن گفت. 

  • روشا مجد

زنگ آخر

دوشنبه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۶، ۰۲:۵۵ ب.ظ

نمی دانم! این حس رقابت یا بهتر است بگویم خصومت، کی و چگونه شکل گرفت؟!  فقط خاطرم هست، همینکه زنگ پایانی مدرسه به صدا در می آمد، به سمت خانه هایمان می دویدیم. در حقیقت زنگ آخر، سوت شروع مسابقه دو بین من، سونا و نفیسه بود. در مدرسه دوست و هم کلاسی بودیم اما با نواخته شدن زنگ پایانی مدرسه، می شدیم دشمنان خونی یکدیگر. هر کداممان  سعی داشت زودتر از آن یکی به مقصد برسد. خانه هر سه مان در راستای یک خیابان بود. هر کس که موفق می شد زودتر به در خانه برسد، سرش را بر می گرداند و با نگاهی  خبیث برنده شدنش را به رخ آن یکی می کشید. خدای من! همه آن سال تحصیلی به همین منوال گذشت. آنچنان مسابقه را جدی گرفته بودیم که اگر روزی برنده نمی شدیم؛ مانند دونده ای که مدال المپیک را از دست داده، غصه می خوردیم. همیشه یک ربع پیش از نواخته شدن زنگ آخر، کوله پشتی هامان بر دوشمان بود تا با شنیدن زنگ، استارت مسابقه را بزنیم! اکنون که به آن روزها و حرکت بچه گانه مان فکر می کنم، همه وجودم سرشار از خوشی می شود. ای کاش دل مشغولی های بزرگسالیمان هم مانند دغدغه های دوران کودکی بود!

  • روشا مجد

همان خط کش چوبی معروف

سه شنبه, ۲۱ شهریور ۱۳۹۶، ۰۶:۲۰ ب.ظ

معلم کلاس پنجمم، بداخلاق بود و زشت! فردای آن روزی که مشق های آیسودا،  دختر همسایه را برایش نوشتم با خط کش چوبی تنبیه ام کرد. کف دست هایم حسابی سوخت ولی دل او...! می گفتند: خانم... ،معلم نمونه شهر است. نمی دانم چرا معلم نمونه بود؟! به گمانم به خاطر بینی عقابی و عینک ته استکانی اش! یا شاید هم  به خاطر خط کش چوبی معروفش!

  • روشا مجد

کابوس

يكشنبه, ۱۲ شهریور ۱۳۹۶، ۰۸:۱۵ ب.ظ

ساختمان ها یکی یکی فرو می ریختند. همه وجودم وحشت بود. کسی در کوچه و خیابان های شهر نبود. گویی شهر خالی از سکنه است! فقط من آنجا بودم. وحشت زده و هراسان فرار می کردم. ساختمان های چند طبقه، پشت سرم یکی پس از دیگری فرو می ریختند. فقط می دویدم و به دنبال مفری برای نجات از آن مهلکه بودم. ناگهان خود را در گندمزاری وسیع و سرسبز دیدم. نمیدانم! کی و چگونه به آنجا رسیدم! حضورم در آن مکان مثل پرتاب از دالان زمان بود. هرچقدر در صحنه قبل وحشت بود و ترس، در این گندمزار، سکوت بود و آرامشی مثال زدنی! زن و مردهایی در آن گندمزار مشغول کشاورزی بودند که با دیدن من، دست از کار کشیده و تماشایم می کردند. نگاهشان آرام و آشنا بود و امنیت را به جانم تزریق می کرد. چشمانشان پر از آرامش بود و زلالی. حرف نمی زدند فقط نگاهم می کردند. در آن گندمزار خبری از غوغا و هیاهو نبود. تنها سکوت بود و آواز زیبای پرنده گان. هیچگاه در بیداری آرامشی از آن جنس را تجربه نکرده ام. چهره آن آدم ها و جنس نگاهشان ملکوتی بود نه زمینی! با آدم های بیداری ام زمین تا آسمان فرق داشتند. پارادوکس وحشت و آرامشی را که در آن رؤیا تجربه کردم هیچگاه فراموش نمی کنم. بسیار عجیب بود!


رؤیایی که در خواب ظهر دیدم:

در حیاط خانه مان قامت بستم برای نمازی دو رکعتی. اما نه رو به قبله بلکه به سمت کربلا! در نماز بودم که برف و بوران شدیدی شروع شد. همه خانه پر از برف و یخ شده بود. مهرم و پاهایم یخ بسته بودند. وحشت زده و با عجله نماز را خواندم. با اتمام نمازم، برف و بوران هم قطع شد. اما همه حیاط خانه یخ بسته بود.


  • روشا مجد

ققنوس باز می گردد

پنجشنبه, ۹ شهریور ۱۳۹۶، ۰۹:۳۰ ب.ظ


جوان غیورمان باز می گردد و

آغوش میهن، پیکر بی سرش را چه بی تاب، به انتظار نشسته.

دلاور! قرار است فخر خاک این سرزمین شوی.

قرار است بوی بهشتیت مشاممان را پر کند.

قرار است دل بی تاب مادرت آرام گیرد...

قرار است همسر صبورت، عشقش را به جاودانگی بسپرد...

قرار است کودکت که از دوری پدر دلتنگ است، دلتنگی هایش را به باد بسپرد...

همه ایران باز گشتت را خوش آمد می گویند...


پ ن: ققنوس نماد جاودانگی است.

  • روشا مجد

اکنون پرواز کن به وسعت همه آسمان!

شنبه, ۲۸ مرداد ۱۳۹۶، ۰۶:۵۷ ب.ظ

شهید محسن حججی

در قاموس واژه های ذهنم واژه ای در خور توصیف رشادتت نمی یابم. کاغذ و قلمم حقیرند برای بازگویی شرافت و مردانگیت! برای صلابتت!

هیچ میدانی شده ای پیکره شجاعت و غیرت؟

هیچ می دانی مردانگی را معنا کرده ای؟

هیچ می دانی مردانگیت فخر صفحات تاریخ خواهد شد؟

هیچ می دانی کوچه های شهر، میدان ها و سردرها مفتخرند که با نام نیک تو مزین شوند؟

هیچ می دانی نامت، سلوکت و شجاعتت قلب ها را به تپش انداخته؟

هیچ می دانی نوازنده چه شوری شده ای؟

آن ها که سر از تنت جدا کردند و خونت را ریختند نمی دانستند، ققنوس را سر می برند! ققنوسی که با مرگش، ققنوس دیگری متولد خواهد شد. 

قهرمان! شهادت مبارک! آسمانی شدنت مبارک! 

زمین جولانگاه حقیری بود برای پرواز روح بزرگت. تنها آسمان، در خور توست. اکنون به وسعت همه آسمان پرواز کن. آسان دل بریدی از زمینی ها ولیکن آنها هنوز نتوانسته اند دل بکنند از دوست داشتنت. دلشان در گرو توست تا ابد. تو را عاشقند تا ابد. همای خوشبختی! پرواز کن در بیکرانه آسمان. بال های پروازت در پهنه آسمان، سایبان سعادت و خوشبختی این سرزمین است.

پرنده خوشبختی ایران زمین، آسمانی شدنت مبارک!

تقدیم به روح بزرگ شهید محسن حججی.

  • روشا مجد

نخود سیاه

سه شنبه, ۲۴ مرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۰۹ ب.ظ

امروز:

رئیس جمهور: ایالات متحده نه شریک خوبیست و نه طرف مذاکره قابل اعتمادی!


جناب رئیس جمهور! این اعتراف کمی دیر نیست؟!

چهارسال پی نخود سیاه بودید؟!

بعد چهار سال احتمالاً نخود نخود هرکه رود خانه خود.

جناب روحانی! وزیر راه و شهرسازی احتمالاً به سبب کارنامه درخشانشان در خدمت به مردم ، در چهارسال دوم هم ابقا شدند؟!


  • روشا مجد

هم زیستی مسالمت آمیز با آقازادگان

شنبه, ۷ مرداد ۱۳۹۶، ۰۹:۱۵ ق.ظ

آقازادگان سیاسی را عرض می کنم. عزیز دردانه هایی که کمک هزینه های اوقات فراغتشان از صندوق توسعه ملی  به حساب پدرانشان واریز می شود!

بر اساس کدام اصل؟! نمی دانم!

عزیز کرده هایی که از زور بیکاری اقدام به واردات پوشاک چند صد میلیونی می کنند. همان صاحبان ژن برتر! همان ها که مانند طبقه بورژوا فرانسه ، مفتخرند به داشتن خون اصیل و ژن برتر! آقازادگانی که بدون عنوان و موقعیت سیاسی پدرانشان، برای پادویی هم کسی رویشان حساب باز نمی کند. اما حالا به اعتبار پدرهای با ژن خوب و خون اصیل، در سن کم، قراردادهای میلیاردی با شرکت های بزرگ دنیا می بندند. آقازادگانی که اختلاس نفتی و اقتصادی شاهکارشان بود. آقازادگانی که دزد دکل از آب درآمدند و آقازادگانی که به زعم خودشان سلطان ژن برترند. مدیونید اگر فکر کنید منظور از آقازاده ها، مهدی هاشمی، محمد مهاجرانی، آقازاده موسوی لاری، آقا پسر خانم ابتکار و سلطان ژن برتر، حمیدرضا عارف  هستند.

کی و چگونه به پرونده آقازاده ها رسیدگی می شود؟!

 آنها که اختلاس کردند آنها که حقوق های نجومی گرفتند سرانجامشان چه شد؟!

؟؟؟

  • روشا مجد