روشا مجد

دنبال کنندگان ‎+۲۰۰ نفر این وبلاگ را دنبال می کنم
طبقه بندی موضوعی

۶۵ مطلب با موضوع «یادداشت هام» ثبت شده است

همیشه نمی شود ساکت ماند!

چهارشنبه, ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۰:۲۹ ب.ظ

عهد کرده بودم پشیزی به سیاست بی در و پیکر این مملکت و تحلیل های مالیخولیایی سیاسی وقعی ننهم، اما اگر این چند خط را در این برهه ننویسم میشود حناق!

واقعیت این است که ساده لوحانه است اگر بگوییم دولتمردان بدعهدی آمریکا را پیش بینی نمی کردند یا نمی دانستند که برجام چنین نتیجه ننگینی در برخواهد داشت! واژه خیانت تنها تکه ای است که در پازل کارنامه برجام جایش خالی مانده. به نظرم باید کارنامه برجام ممهور به مهر خیانت شود و سپس در پرونده معاهدات ننگین تاریخ ایران بایگانی شود. باشد که آیندگان ساده لوحی ملت در اعتماد به دولتمردان خائن را بار دیگر تکرار نکنند. و اما ادامه برجام با اروپایی ها سند دیوانگی مان است!

مانده ام آقایانی که حنجره میدراندند در دفاع از برجام عرق شرم جبینشان را با چه می سترند؟!

  • روشا مجد

از بخت بدمان، اتوبوس دانشگاه بین راه خراب شد و با تأخیر به دانشگاه رسیدیم. از آنجا که با دکتر افرایی، سخت گیرترین استاد گروه، کلاس داشتیم کمی دچار استرس شده بودیم. دلیلش این بود که دکتر، دانشجوهای تأخیری را تحت هیچ شرایطی به کلاس راه نمی داد. خلاصه، با رویا پارکینگ اتوبوس ها تا ساختمان دانشگاه را دویدیم. وارد دانشکده که شدیم پله ها را تا طبقه سوم دو تا یکی  بالا رفتیم. به پاگرد طبقه سوم که رسیدیم نفسی تازه کردیم و به سمت کلاس راه افتادیم.


رویا: روشا! بیا قید این جلسه رو بزنیم. استاد، جلوی بچه ها ضایعمون می کنه.

من: ای بابا! نفوس بد نزن. حالا گیرم اینجوری بشه که تو میگی. بالاتر از سیاهی که رنگی نیست. خونه پرش ضایع می شیم. دیو دوسر که نیست!


خوب، البته حق با رویا بود. قانون های دکتر، تبصره نداشتند. بی برو برگرد اجرا می شدند. پشت در کلاس که رسیدیم دستگیره را آرام پایین کشیدم. استاد، وسط کلاس رو به دانشجوها ایستاده بود و درس می داد. با صدای در به عقب برگشت. آب دهانم را قورت دادم.


من: سلام استاد. اجازه هست؟

استاد: سلام! قانون کلاس رو که می دونید خانم مجد؟ دیر اومدین. نمی تونم اجازه بدم سر کلاس بشینید.

من: استاااد!خواهشش. اولین و آخرین باره، تکرار نمیشه دیگه.



کمی لوس شدن دانشجوی نمره اول و جدی کلاس و مظلوم نمایی برای استاد سالخورده که علی رغم ظاهر خشک و جدی اش، قلبی مهربان در سینه دارد، ایرادی ندارد. دارد؟! وااای چشم های از حدقه درآمده هم کلاسی ها دیدنی بود.

خوب البته حق داشتند.استاد افرایی از آن اساتید عصا قورت داده ای بود که کمتر دانشجویی جرأت چنین جسارتی را در مقابل او داشت و من با همه این اوصاف مانند نوه ای که از علاقه پدربزرگش سوء استفاده می کند با لب و لوچه ای آویزان و چشمان گربه شرکی قصد شیره مالیدن سر استاد را داشتم. استاد به چشمانم خیره شده بود. شیطنتم گل کرد. همه مظلومیت نداشته ام را در چشمانم ریختم و با لحن لوس و بچگانه ای گفتم: استااااد، بیایم دیگه! کمی استرس عکس العمل بعدی استاد را داشتم اما در عین ناباوری استاد تحت تأثیر لحن کلامم با لحنی مهربان گفت: بیا تو. من و رویا ذوق زده وارد کلاس شدیم. از کنار یکی از دانشجوها که رد شدیم با صدای آرامی گفت:روشاااااا چه کردی! با لبخند و چشمکی پاسخش را دادم. او همچنان حیران از این اتفاق، متعجب و لبخند به لب تماشایم می کرد. و من تا انتهای کلاس به این موضوع فکر می کردم که شانص با ما یار بود که استادمان جوان نبود و سالخورده بود اگرنه با تئاتر ما پس می افتاد.😉

شنیده اید میگویند هر قانونی تبصره دارد. قانون استاد ما تبصره اش ترفندی با چاشنی شیطنت زنانه بود.😉


این پست در راستای چالش بلاگی یک آشنا در طرح یک خاطره از دوران مدرسه یا دانشگاه ارائه شده...البته از آنجا که مایه های طنز و شیطنت این پست قابل مقایسه با طنازی نوشته های شرکت داده شده نیست لینکش را برای یک آشنا نمی فرستم. چالش یک آشنا تلنگری بود برای مرور دوران دانشگاه....

فکر می کنم قلم دکتر احسان در این موارد بترکاند. پس قابل توجه ایشون که در این مسابقه شرکت کنند. دوستان دیگر هم در صورت مستعد بودن قلمشان در طنازی، حتما در این زمینه بنویسند.

  • روشا مجد

دانه های آخر ساعت شنی

چهارشنبه, ۲۹ فروردين ۱۳۹۷، ۰۵:۵۰ ب.ظ

هر وقت به خانه مان می آمد به بهانه های مختلف از او عکس می انداختیم. میدانستیم میهمان امروز و فرداست. عکس هایش را مرور می کنم. دارد به دوربین نگاه می کند. عصایش را دو دستی چسبیده، لبخند می زند. پیرمرد، عجیب خوش عکس است. در عکس دیگری استکان چای را به لبانش نزدیک کرده و عینکی دودی چشمانش را پوشانده...

دلم می خواهد با همان عصا و گیوه های سفیدی که در عکس افتاده، وارد شود. دلم می خواهد به استقبالش بروم. مثل همیشه بگویم:"چطوری بابا بزرگ؟" 

او کشیده و سرحال بگوید:"سلاااامت." توی ایوان کنار گل هایم بنشیند. برایش چای تازه دم  بیاورم. کنارش بنشینم و با هم خوش و بش کنیم. حال بی بی را بپرسم و او غر بزند به جان بی بی...

چند روز پیش بی بی را با ویلچر بردیم بالای سرش، زیر آن دستگاه ها. گفتیم:" بی بی! حلالش کن، از ته دل."

بی بی صداش کرد...

شن های ساعت شنی عمر بابا بزرگ به دانه های آخر رسیده...


  • روشا مجد

بیان جان! من، بلاگ برتر؟!

يكشنبه, ۲۶ فروردين ۱۳۹۷، ۱۰:۰۱ ب.ظ

همین چند روز پیش طی پستی اظهار دلتنگی کردم برای نوشتن و اینکه مدت هاست همچون گذشته حضور فعالی در بلاگستان ندارم. اما در کمال تعجب متوجه شدم  وبم در جمع صد وبلاگ برتر سال 96  قرار گرفته! حقیقتش را بخواهید این امتیاز هیچ ذوق و هیجانی در من ایجاد نکرد. برتری بر اساس آمار و ارقام نمی تواند خوشایند یک وبلاگ نویس باشد. ای کاش این رتبه بندی به جهت قلم خوب یک نویسنده یا نوشته زیبا و محتوای مفیدش می بود تا آمار و ارقام کمی!

بیان جان! دقیقاً معیارت در انتخاب وبلاگ من به عنوان یکی از صد بلاگ برتر چه بوده؟! هان!


یک پیشنهاد دارم برای سرویس دهندگان بیان:

برای اینکه بتوانید دوستانی که قلم و محتوای بهتری دارند را شناسایی کنید  فراخوان با موضوع خاص بدهید

مثل جشنواره ها و همایش ها...

مثلا مناسبتی خاص یا موضوعی خاص را اعلام کنید و از بلاگرانی که تمایل دارند دعوت کنید تا پست هایشان را در آن زمینه  برایتان بفرستند سپس مطالب را به داوری همه بلاگران بگذارید یا خودتان داورهایی را برای رتبه بندی از میان متخصصان انتخاب کنید...

این شیوه را بلاگران هم در بازی های وبلاگی گاهی استفاده می کنند...

البته شما شکل و شمایل جشنواره ای به آن بدهید.

  • روشا مجد

تردید

يكشنبه, ۲۶ فروردين ۱۳۹۷، ۰۹:۲۹ ق.ظ
تردید نرم نرمک به جان باورهایش افتاد. سوسوی فانوس امیدش رو به خاموشی بود. با خود گفت: پی این کابوس های دهشتناک، بیداری ای هست؟! از آن بیداری ها که نفست را آسوده بیرون می دهی و می گویی: "فقط یه کابوس بود! یه خواب!"
  • روشا مجد

ملودی مخصوص بابا بزرگ!

دوشنبه, ۲۰ فروردين ۱۳۹۷، ۰۹:۱۴ ق.ظ

ده روزی است که بعد از ظهرها در آن تایم خاص کسی زنگ در خانه مان را به صدا در نیاورده. همیشه آمدنش نشانه داشت. زنگ در را که می فشرد، با اندکی درنگ انگشتش را از روی آن بر می داشت؛ همین باعث شده بود زنگ در خانه با ملودی خاصی نواخته شود. ملودی مخصوص بابا بزرگ! کافی بود زنگ در را بزند، ندیده می گفتیم:"بابا بزرگه! در رو باز کنید." گاهی هم اگر توی ایوان نشسته بودیم و او پشت در بود، عصایش و گیوه های تابستانی سفیدش از زیر در نمایان می شد و امین با ذوق می گفت: "بابا بزرگه." در را به رویش می گشود. اما حالا بابا بزرگ هشتاد و دو ساله مدتی است که میهمان بخش مراقبت های ویژه بیمارستان و در جدال با مرگ و زندگی است. نمی دانم ثانیه ها و لحظات پیش رو ثانیه های مرگند یا زندگی برای او! امیدوارم اگر پیمانه عمرش لبریز نشده سلامت به آغوش خانواده برگردد اما اگر بهار مرگش فرا رسیده خداوند هم از او راضی باشد.

  • روشا مجد

یک نیلوفر آبی تقدیمتان!

سه شنبه, ۲۹ اسفند ۱۳۹۶، ۰۳:۴۴ ب.ظ
مهربان خالق طبیعت، بار دیگر قلم موی نقاشی اش را بر تابلوی طبیعت کشیده و طرحی نو در انداخته است؛ طرحی ملون از شکوفه های نو رسته، سبزه زاران زمردین و نیلی آرام و مینایی آسمان. سرما بساطش را برچیده و اعتدال بهار فرش گسترانیده است. نوای ساز و دهل و عطر دل انگیز بهار شور و حالی نو به راه انداخته و غبار دل ها را زدوده است. خورشید امید بار دیگر در آغوش آسمان لبخند می زند و با پرتوهایش، دلمردگی ها را التیام می بخشد.
دقایق اندکی تا نوای حول حالنا باقی مانده...
یک نیلوفر آبی تقدیمتان!

 
پی نوشت: ایرانیان باستان در نوروز، نیلوفر آبی به میهمانانشان هدیه می داده اند. برگ های نیلوفر آبی نماد  ماه های سال نیز بوده است...
 
 

 
  • روشا مجد

فردا

چهارشنبه, ۱۶ اسفند ۱۳۹۶، ۰۷:۵۱ ب.ظ

فردا آخرین پنج شنبه قبل از چهلم است. حلوای فردا را باید امشب آماده کنم. فاطمه هم که تدارک ناهار و پذیرایی فردا را می بیند. سه چهار پنجشنبه متوالی است که می رویم سر خاکش اما مرگش را هنوز باور نکرده ام. گویی همین یک ماه پیش بود که به عیادتش رفته بودم و کلی باهم حرف زدیم. پنج شنبه قبل، بعد از دعای کمیل، وقتی خانه از مهمان ها خالی شد احساس کردم فاطمه دلتنگ مادر است به بهانه نشان دادن عکس ها و فیلم های زن دایی به من، لب تابش را آورد و خاطرات با مادر بودن را مرور کرد. دیدن دختر دایی ها سر خاک زن دایی و دردهای پنهان دلشان، دلگیرم می کند. شاید مرگ مادر یکی از عذاب های این دنیا است؛ جانکاه و فراموش نشدنی!

با این حال باز هم معتقدم مرگ برای بعضی از آدم ها شیرین ترین اتفاق ممکن است. برای بعضی از آدم ها! معمولاً آدم ها هیچگاه در انتظار مرگ نیستند اما تعداد اندکی عجیب مشتاقش هستند و مرگ عجیب از انها گریزان است!

  • روشا مجد

گاهی یادمان می رود ...

دوشنبه, ۱۴ اسفند ۱۳۹۶، ۰۹:۵۸ ب.ظ

برخلاف اوایل آشنایی مان که کمی احتیاط چاشنی رفتارش بود تازگی ها یخش آب شده و تلاش می کند به من نزدیک شود. برایم از علایقش می گوید، از طرز فکر و ایده آل هایش. فکر می کنم صداقت و صمیمیت ذاتی من، حصار بی اعتمادی ذهنش را فرو ریخته؛ حصاری ذهنی که نتیجه منفی بافی های او از من در خیالش بوده و حالا از حصار مابینمان عبور کرده و با صمیمیتش، گفتن از احساسات و سلایقش تلاش می کند اعتماد مرا برای دوستی عمیق تر جلب کند. قدمی که او اکنون برداشته من از همان ابتدا با حسن نیت و تعلق خاطر قلبی برداشته بودم.

با هم قدم می زنیم. می گوید: « میدونی روشا! من توی زندگی، خودم رو وابسته به مرد نمی کنم. اونقدری که همسرم به من وابسته است من به اون وابسته نیستم. مثلاً اگر یکی دو هفته برم به خونه پدری، شاید خیلی دلتنگ همسرم نشم اما همسرم همیشه میگه وقتی خونه نیستی جای خالیت حس میشه. »

می گویم:« خوبه که شخصیت مستقلی داری اما من فکر می کنم دلتنگی همسرت وابستگی نیست. دلبستگیه. » و دیالوگ هایی که با همین مضمون ادامه پیدا کرد...

به گمانم زن باید مستقل بودن را یاد بگیرد تا اگر روزی مردی کنارش نبود، نشکند اما هیچگاه حس استقلال و اقتدارش را نباید به مردش منتقل کند. حتی برعکس، باید به مرد این احساس را بدهد که به او بسیار وابسته است و به حمایتش نیاز دارد. غیر از این باشد اتفاقات خوشایندی در انتظار زندگیشان نخواهد بود. ما زن ها آفریده شده ایم برای زن بودن نه «مردانه زن» بودن! گاهی یادمان می رود...

  • روشا مجد

گیوتین!

پنجشنبه, ۵ بهمن ۱۳۹۶، ۰۱:۲۴ ب.ظ

همه وزراء و مدیران این سرزمین، گیوتین لازمند!

  • روشا مجد