روشا مجد

دنبال کنندگان ‎+۲۰۰ نفر این وبلاگ را دنبال می کنم

۶۳ مطلب با موضوع «یادداشت هام» ثبت شده است

شرابی سرخ تر از سرخ

چهارشنبه, ۲۸ شهریور ۱۳۹۷، ۰۸:۲۰ ق.ظ

تصویر شماره ۳

کدام درد اینگونه مچاله ات کرده؟ زندگی کدام غم را به جانت انداخته که اینگونه چمباتمه زده ای و گرد پیری بر محاسنت جلوه می فروشد؟! تن رنجورت کتاب قصه کدام ماجراست؟ خوره کدام دل مشغولی از فربگی تنت کاسته و پوست و استخوانی بر جای گذارده؟ به من بگو اهل کدام دیاری؟ در دیار تو نیز جام ها آکنده از خون دل مردم است؟ شرابی سرخ تر از سرخ؟ دستان پینه بسته ات رد بوسه کدام ظلم و جفاست؟ کم سویی چشمانت را کدام سورمه شفابخش، مرهم است؟ بوستانی پس زمینه تصویرت نمی بینم. رد گام های خوشنودی را در سیمایت نمی یابم. چه خوب بود اگر نقاش روزگار، طرح یک لبخند بر لبانت می نشاند!


برای سخن سرا

  • روشا مجد(ز_خ)

قصه عشق حسین

پنجشنبه, ۲۲ شهریور ۱۳۹۷، ۱۲:۴۲ ق.ظ

داستان حسین و عشاقش فراتر از مثلث های عشق زمینی است. برای عشق حسین اضلاعی تعریف نشده. معشوق حسین است و عشاق، بی نهایت به توان همه انسانیت و آزادگی.

#زهرا_خدری

  • روشا مجد(ز_خ)

کتاب با طعم بستنی!

چهارشنبه, ۲۴ مرداد ۱۳۹۷، ۰۵:۳۳ ب.ظ

مدتی است که کتاب های یک نویسنده خوب را مطالعه می کنم. عاشق قلم و فکرش شده ام. یکی از کتاب هایش سوگولی عشقم به اثار اوست. بارها آن را خوانده ام اما حسی سیری ناپذیر وادارم می کند در فراغت، بار دیگر صفحات این کتاب را ورق بزنم و هر بار احساس می کنم اولین بار است می خوانمش. شیفته نگاه زیبا و لطیف نویسنده کتاب به دنیای مادی و غیر مادی ام. اگر منتظرید نام کتاب و نویسنده را بگویم یا همانطور که مد شده، اینجا با کتابش سلفی بگیرم، سخت در اشتباهید. برای خودم است. به همین سادگی! خودم کشفش کرده ام. دلم می خواهد حس و حال خوبش برای خودم باشد! لابد  با دندان قروچه می گویید: آدم تا این حد، خبیثثث! بخیل!😬

اصلا مرا چه! آنقدر کتاب بخوانید تا کتاب یا کتاب های مورد علاقه تان را کشف کنید. از کجا معلوم کتاب مورد علاقه من باب طبع شما هم باشد؟

شاید خنده دار است، حس مالکیتم به این نویسنده و کتاب هاش مثل این است که کسی فرمولی را کشف کرده و نمی خواهد دیگری به ترکیبات فرمولش دست یابد. اصلا از زاویه دیگری موضوع را برایتان تشریح می کنم: من عاشق ترکیب بستنی وانیلی و زعفرانی ام تا آنجا که یکی از لذت های زندگی ام که در من شوقی کودکانه ایجاد می کند همین یک قلم از خوشمزه جات است. وقت هایی که کتاب یا نویسنده مورد علاقه ام را می خوانم، همان شوق و لذتی را تجربه می کنم که خوردن بستنی وانیلی _ زعفرانی در من ایجاد می کند. نگویید، چه مثال بی ربطی! عشق من به بستنی وانیلی _ زعفرانی را جدی بگیرید!

بد نیست این را هم بدانید وقتی کتابی را دوست ندارم حس و حال خواندنش مثل خوردن بستنی شکلاتی است. بستنی شکلاتی را دوست ندارم.

این قلم فرسایی برای این بود که برسم به اینجا: در حال مطالعه کتاب "جزء از کل" استیو تولزم. حقیقتش آنقدری که این کتاب معروف شده،جایزه ادبی گرفته و شهرت جهانی کسب کرده، از مطالعه اش آنچنان لذت نمی برم. ذهنم را زود به زود خسته می کند و کند می خوانمش. برای فراغت از این خستگی ذهنی، کتاب مورد علاقه ام را همان که ذکر خیرش بود. سو گولی ام را می گویم، کنار دستم  دارم و لابلای مطالعه صفحات "جزء از کل" ورق می زنم. ذهنم را refresh  می کند. حرف مهم تر اینکه: در مطالعه کتاب نمی شود صرفا لذت را در نظر گرفت. گاهی ناگزیر به مطالعه کتاب هایی هستیم که در طول مطالعه لذتی به مان نمی دهد اما باید بخوانیمشان! منفعت دارد اما در آینده نزدیک یا دور! کتاب بخوانید. سوگولیتان را در دنیای کتاب ها کشف کنید. حرمسرای کتاب هم به راه انداختید مانعی ندارد.😉

  • روشا مجد(ز_خ)

آخرین سکانس با هم بودن

پنجشنبه, ۴ مرداد ۱۳۹۷، ۰۹:۴۹ ق.ظ

طبقه سوم ساختمان پزشکان، توی مطبش، پشت پنجره ایستاده است. آخرین بیمارش همین چند لحظه پیش رفت. امروز کمی زودتر مطب را ترک می کند تا به دیدن ننه یوسف برود. کمی خسته است شاید هم کلافه! روسریش عقب رفته، دسته ای از موهاش روی پیشانی اش ریخته اما دستانش پی مرتب کردنشان نمی رود. هر وقت می خواهد به دیدن ننه یوسف برود حال و روزش همین است. ناآرام می شود و دل آشوبه می گیرد؛ اما دلتنگی مجالی به پیشروی این تشویش نمی دهد. نگاه همیشه گله مندش را به آسمان می اندازد. آسمانی که حالا آرام است و مسیر کوچ دسته ای پرنده. هیاهوی گنجشک هایی که روی درخت پشت پنجره لانه دارند باعث می شود نگاهش را از آسمان بگیرد و به لانه گنجشک ها بدهد. گنجشک مادر غذا آورده و جوجه ها هول می زنند برای سیر کردن شکمشان. لانه شان جای امنی است؟ گنجشک ها، پرنده های توی آسمان و آدم هایی که توی خیابان می لولند انگار دلشان قرص است و خاطرشان امن و آرام. گاهی این آرامش او را می ترساند. گمان می کند آرامش قبل از طوفان است و هر لحظه ممکن است موجی سهمگین آن را ببلعد! چیزی توی نگاهش تغییر می کند. ذهنش پر از تصاویر و صداهای آشناست. دیگر اینجا و توی این زمان نیست. حالا دخترکی است با موهای بافته شده که عروسکی پلاستیکی را بغل گرفته و لی لی کنان و شادمان از خانه ننه یوسف بیرون می آید. در نیمه باز خانه شان را که درست روبروی خانه ننه یوسف است باز می کند و تو می رود. پدرش گوشه حیاط دستی به سر و گوش موتورش می کشد. خواهرش دفترچه خاطراتش را توی دست دارد. روی تخت نشسته و مشغول نوشتن است. مادرش رخت های شسته را روی بند آویزان می کند. سمتش می رود. مادر متوجهش می شود. می گوید:

  • روشا مجد(ز_خ)

خدا شمعدانی ها را دوست دارد

دوشنبه, ۱۸ تیر ۱۳۹۷، ۰۵:۵۳ ب.ظ
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۸ تیر ۹۷ ، ۱۷:۵۳
  • روشا مجد(ز_خ)

فاملا و دیو نادان

چهارشنبه, ۳۰ خرداد ۱۳۹۷، ۰۸:۰۴ ب.ظ

در روزگاران قدیم، در یک کلبه کوچک حاشیه جنگل، هفت خواهر با پدر و مادرشان زندگی می کردند. پدر خانواده هیزم شکن فقیری بود. در غروب یکی از روزها هیزم شکن، خسته و غمگین به خانه برگشت. همسرش علت ناراحتی اش را پرسید. هیزم شکن گفت: " امروز هم با دوست هیزم شکنم غذا خوردم. هر بار او غذا می آورد و دعوتم می کند تا همسفره اش شوم. ای کاش من هم می توانستم با خود غذایی ببرم و لطفش را جبران کنم." همسر هیزم شکن با شنیدن حرف های او تصمیم گرفت هرطور شده غذایی مهیا کند تا هیزم شکن هم بتواند دوست و همکارش را به وعده ای غذا دعوت کند. تنها چیزی که آن ها در خانه داشتند مقداری آرد گندم بود. او دور از چشم دخترها نان خوشمزه ای پخت و در ظرفی پنهان کرد تا مبادا دخترها نان را بخورند. غافل از آنکه فاملا، دختر بزرگتر،  او را در حال تهیه نان دیده است. شب هنگام، وقتی همه خواب بودند فاملا که خود را به خواب زده بود بیدار شد و سراغ ظرف نان رفت، مقداری از آن را خورد و سپس خواهرهایش را یکی پس از دیگری بیدار کرد تا از آن نان خوشمزه بخورند. دختر ها نان پدر را خوردند و به رختخواب هایشان برگشتند. فاملا برای اینکه کسی متوجه نشود آن ها نیمه شب نان را خورده اند، مقداری سنگ در ظرف ریخت، در آن را بست و در بقچه پدر گذاشت. صبح هنگام، مادر بقچه همسرش را به دستش داد و او شادمان راهی جنگل شد؛ اما هنگام غروب آفتاب، وقتی هیزم شکن از جنگل برگشت، سرش خونین و شکسته بود. همسرش پرسید: " چه بلایی به سرت آمده؟! " هیزم شکن گفت: " وقت ناهار دوست هیزم شکنم را به همراهی با خود دعوت کردم اما وقتی در ظرف را باز کردم به جای نانی که قولش را داده بودی، ظرف پر از سنگ بود! دوستم عصبانی شد و گمان کرد می خواهم او را دست بیندازم. با هم گلاویز شدیم و سرم را شکست. " هیزم شکن و همسرش که متوجه شده بودند ماجرای سنگ ها و خوردن نان کار دخترهاست، تصمیم گرفتند دخترها را به جای دوری ببرند و آنجا رهایشان کنند زیرا دیگر از پس خورد و خوراک آن ها بر نمی آمدند. یک روز صبح، هیزم شکن به دخترهایش گفت: " امروز با هم برای گردش به جنگل می رویم و مقداری هم قارچ برای ناهار جمع می کنیم. " 

  • روشا مجد(ز_خ)

جام جهان نمای چشمانت

سه شنبه, ۲۲ خرداد ۱۳۹۷، ۰۷:۳۳ ق.ظ

می دانی؟ تلاقی چشمانم با سیه فام چشمانت معجزه بود. همان معجزه معروف: عین، شین، قاف. همان که بذرش نایاب است و کشتگاهش آن سوی دشت های دل. همان که وقتی جوانه می زند و می روید می شود تارتنک دلت؛ عصاره جانت را می فشارد و باده عشق در کام احساست می ریزد و تو به سلامتی اش، صراحی را لاجرعه سر می کشی.

به سلامتی چشمانت!

چشمان تو مرا می سراید. آرام و عاشقانه می سراید. زلال چشمان مهربان تو انعکاس تصویر من است در حوض نگاهت. من ساعت ها لب حوض نگاهت می نشینم و عاشقانه هایت را از بر می کنم.

به سلامتی چشمانت!

نگاهت می کنم. زمزمه چشمان تو طنین تیشه فرهاد است در بیستون. نجواهای عاشقانه خسروست در گوش شیرین. مویه های مجنون است در فراق لیلی و قصه های شهرزاد قصه گوست در دل شب. شاید هم چکاچک شمشیر پهلوانی است روئین تن برای تصاحب زیبا رویی!

به سلامتی چشمانت!

من و تو همان نیمه هایی هستیم که به قول آن دوست، روزی دست های خدا را رها کردیم و در وادی عشق گم شدیم. اکنون سهم من از تو سیاه دوست داشتنی چشمانت است و سهم تو از من رویای چشمانم. یادت باشد، در دوئل چشمانمان، قهرمان بلامنازع فتح چشمانت من بودم.

به سلامتی چشمانت!

می دانی؟ من، جم بودم و چشمان تو جام. من جاودانگی را، آب حیات را در ظلمات چشمان تو یافتم اما دریغ از یک جرعه! سهم من از تو فقط سیاه چشمانت بود.

به سلامتی چشمانت!

# زهرا خدری


پی نوشت: متن زاییده تخیل است. صرفا برای شرکت در فراخوان رادیو.

چالش رادیو بلاگی ها( جام جهانی چشمانت)

دعوت از همه دوستان^_^


# روشا مجد
# یادداشت های روشا مجد

نویسنده روشا مجد(roshamajd.blog.ir)


# روشا مجد
# یادداشت های روشا مجد

نویسنده روشا مجد(roshamajd.blog.ir)

  • روشا مجد(ز_خ)

همیشه نمی شود ساکت ماند!

چهارشنبه, ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۰:۲۹ ب.ظ

عهد کرده بودم پشیزی به سیاست بی در و پیکر این مملکت و تحلیل های مالیخولیایی سیاسی وقعی ننهم، اما اگر این چند خط را در این برهه ننویسم میشود حناق!

واقعیت این است که ساده لوحانه است اگر بگوییم دولتمردان بدعهدی آمریکا را پیش بینی نمی کردند یا نمی دانستند که برجام چنین نتیجه ننگینی در برخواهد داشت! واژه خیانت تنها تکه ای است که در پازل کارنامه برجام جایش خالی مانده. به نظرم باید کارنامه برجام ممهور به مهر خیانت شود و سپس در پرونده معاهدات ننگین تاریخ ایران بایگانی شود. باشد که آیندگان ساده لوحی ملت در اعتماد به دولتمردان خائن را بار دیگر تکرار نکنند. و اما ادامه برجام با اروپایی ها سند دیوانگی مان است!

مانده ام آقایانی که حنجره میدراندند در دفاع از برجام عرق شرم جبینشان را با چه می سترند؟!

  • روشا مجد(ز_خ)

دانه های آخر ساعت شنی

چهارشنبه, ۲۹ فروردين ۱۳۹۷، ۰۵:۵۰ ب.ظ

هر وقت به خانه مان می آمد به بهانه های مختلف از او عکس می انداختیم. میدانستیم میهمان امروز و فرداست. عکس هایش را مرور می کنم. دارد به دوربین نگاه می کند. عصایش را دو دستی چسبیده، لبخند می زند. پیرمرد، عجیب خوش عکس است. در عکس دیگری استکان چای را به لبانش نزدیک کرده و عینکی دودی چشمانش را پوشانده...

دلم می خواهد با همان عصا و گیوه های سفیدی که در عکس افتاده، وارد شود. دلم می خواهد به استقبالش بروم. مثل همیشه بگویم:"چطوری بابا بزرگ؟" 

او کشیده و سرحال بگوید:"سلاااامت." توی ایوان کنار گل هایم بنشیند. برایش چای تازه دم  بیاورم. کنارش بنشینم و با هم خوش و بش کنیم. حال بی بی را بپرسم و او غر بزند به جان بی بی...

چند روز پیش بی بی را با ویلچر بردیم بالای سرش، زیر آن دستگاه ها. گفتیم:" بی بی! حلالش کن، از ته دل."

بی بی صداش کرد...

شن های ساعت شنی عمر بابا بزرگ به دانه های آخر رسیده...


  • روشا مجد(ز_خ)

تردید

يكشنبه, ۲۶ فروردين ۱۳۹۷، ۰۹:۲۹ ق.ظ
تردید نرم نرمک به جان باورهایش افتاد. سوسوی فانوس امیدش رو به خاموشی بود. با خود گفت: پی این کابوس های دهشتناک، بیداری ای هست؟! از آن بیداری ها که نفست را آسوده بیرون می دهی و می گویی: "فقط یه کابوس بود! یه خواب!"
  • روشا مجد(ز_خ)