روشا مجد

روشا مجد
نویسندگان

۴ مطلب با موضوع «خاطرات» ثبت شده است

زنگ آخر

دوشنبه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۶، ۰۲:۵۵ ب.ظ

نمی دانم! این حس رقابت یا بهتر است بگویم خصومت، کی و چگونه شکل گرفت؟!  فقط خاطرم هست، همینکه زنگ پایانی مدرسه به صدا در می آمد، به سمت خانه هایمان می دویدیم. در حقیقت زنگ آخر، سوت شروع مسابقه دو بین من، سونا و نفیسه بود. در مدرسه دوست و هم کلاسی بودیم اما با نواخته شدن زنگ پایانی مدرسه، می شدیم دشمنان خونی یکدیگر. هر کداممان  سعی داشت زودتر از آن یکی به مقصد برسد. خانه هر سه مان در راستای یک خیابان بود. هر کس که موفق می شد زودتر به در خانه برسد، سرش را بر می گرداند و با نگاهی  خبیث برنده شدنش را به رخ آن یکی می کشید. خدای من! همه آن سال تحصیلی به همین منوال گذشت. آنچنان مسابقه را جدی گرفته بودیم که اگر روزی برنده نمی شدیم؛ مانند دونده ای که مدال المپیک را از دست داده، غصه می خوردیم. همیشه یک ربع پیش از نواخته شدن زنگ آخر، کوله پشتی هامان بر دوشمان بود تا با شنیدن زنگ، استارت مسابقه را بزنیم! اکنون که به آن روزها و حرکت بچه گانه مان فکر می کنم، همه وجودم سرشار از خوشی می شود. ای کاش دل مشغولی های بزرگسالیمان هم مانند دغدغه های دوران کودکی بود!

  • روشا مجد

همان خط کش چوبی معروف

سه شنبه, ۲۱ شهریور ۱۳۹۶، ۰۶:۲۰ ب.ظ

معلم کلاس پنجمم، بداخلاق بود و زشت! فردای آن روزی که مشق های آیسودا،  دختر همسایه را برایش نوشتم با خط کش چوبی تنبیه ام کرد. کف دست هایم حسابی سوخت ولی دل او...! می گفتند: خانم... ،معلم نمونه شهر است. نمی دانم چرا معلم نمونه بود؟! به گمانم به خاطر بینی عقابی و عینک ته استکانی اش! یا شاید هم  به خاطر خط کش چوبی معروفش!

  • روشا مجد

کابوس

يكشنبه, ۱۲ شهریور ۱۳۹۶، ۰۸:۱۵ ب.ظ

ساختمان ها یکی یکی فرو می ریختند. همه وجودم وحشت بود. کسی در کوچه و خیابان های شهر نبود. گویی شهر خالی از سکنه است! فقط من آنجا بودم. وحشت زده و هراسان فرار می کردم. ساختمان های چند طبقه، پشت سرم یکی پس از دیگری فرو می ریختند. فقط می دویدم و به دنبال مفری برای نجات از آن مهلکه بودم. ناگهان خود را در گندمزاری وسیع و سرسبز دیدم. نمیدانم! کی و چگونه به آنجا رسیدم! حضورم در آن مکان مثل پرتاب از دالان زمان بود. هرچقدر در صحنه قبل وحشت بود و ترس، در این گندمزار، سکوت بود و آرامشی مثال زدنی! زن و مردهایی در آن گندمزار مشغول کشاورزی بودند که با دیدن من، دست از کار کشیده و تماشایم می کردند. نگاهشان آرام و آشنا بود و امنیت را به جانم تزریق می کرد. چشمانشان پر از آرامش بود و زلالی. حرف نمی زدند فقط نگاهم می کردند. در آن گندمزار خبری از غوغا و هیاهو نبود. تنها سکوت بود و آواز زیبای پرنده گان. هیچگاه در بیداری آرامشی از آن جنس را تجربه نکرده ام. چهره آن آدم ها و جنس نگاهشان ملکوتی بود نه زمینی! با آدم های بیداری ام زمین تا آسمان فرق داشتند. پارادوکس وحشت و آرامشی را که در آن رؤیا تجربه کردم هیچگاه فراموش نمی کنم. بسیار عجیب بود!


رؤیایی که در خواب ظهر دیدم:

در حیاط خانه مان قامت بستم برای نمازی دو رکعتی. اما نه رو به قبله بلکه به سمت کربلا! در نماز بودم که برف و بوران شدیدی شروع شد. همه خانه پر از برف و یخ شده بود. مهرم و پاهایم یخ بسته بودند. وحشت زده و با عجله نماز را خواندم. با اتمام نمازم، برف و بوران هم قطع شد. اما همه حیاط خانه یخ بسته بود.


  • روشا مجد

رنگ چشم هات

پنجشنبه, ۱۹ مرداد ۱۳۹۶، ۰۸:۰۰ ب.ظ

 ترم اول دوره کارشناسی بود. استاد هنوز نیامده بود سر کلاس. حوصله ام حسابی سر رفته بود. اول ترم بود و قائدتاً بچه ها هنوز با هم مچ نشده بودند  هرکسی به نحوی مشغول بود، یکی پشه می پراند، آن یکی خمیازه می کشید، یکی هم رفته بود پشت میز استاد، ژست گرفته بود. پسرها دخترها را دید می زدند و دخترها... نه! دخترها اهل دید زدن نیستند!

خلاصه، حوصله ام داشت سر ریز می کرد. بلند شدم و رفتم جلوی پنجره کلاس که چشم اندازش حیاط دانشگاه بود. یکی ار دخترها پشت به پنجره، دقیقاً روبروی من ایستاده بود. آفتاب، مستقیم درچشمانم بود. زیر چشمی دختر را از نظر گذراندم دنبال بهانه ای بودم تا سر صحبت را با او باز کنم. دختر هم خیره شده بود به من. قیافه مغروری داشت و زیبا بود اما به نظر می رسید درون گراست و نمی شود به راحتی به او نزدیک شد. برخلاف انتظارم گفت: مردمک چشمهات یه قرمزه خاصه، اولین باره همچین رنگی میبنم. قشنگه!

گویا او هم به دنبال بهانه بود. رنگ چشم! چرا به فکر خودم نرسید؟! رنگ چشم او هم مشکی بود مثل قیر شب!

با لبخند ملایمی گفتم: اوهوم، توی نور مستقیم آفتاب قرمز میشه. اصلش قهوه ایه...

این دیالوگ، آغاز یک دوستی صمیمانه شد. اولین دوست دوران دانشگاه.


  • روشا مجد