روشا مجد

۱۰ مطلب با موضوع «خاطرات» ثبت شده است

دانه های آخر ساعت شنی

چهارشنبه, ۲۹ فروردين ۱۳۹۷، ۰۵:۵۰ ب.ظ

هر وقت به خانه مان می آمد به بهانه های مختلف از او عکس می انداختیم. میدانستیم میهمان امروز و فرداست. عکس هایش را مرور می کنم. دارد به دوربین نگاه می کند. عصایش را دو دستی چسبیده، لبخند می زند. پیرمرد، عجیب خوش عکس است. در عکس دیگری استکان چای را به لبانش نزدیک کرده و عینکی دودی چشمانش را پوشانده...

دلم می خواهد با همان عصا و گیوه های سفیدی که در عکس افتاده، وارد شود. دلم می خواهد به استقبالش بروم. مثل همیشه بگویم:"چطوری بابا بزرگ؟" 

او کشیده و سرحال بگوید:"سلاااامت." توی ایوان کنار گل هایم بنشیند. برایش چای تازه دم  بیاورم. کنارش بنشینم و با هم خوش و بش کنیم. حال بی بی را بپرسم و او غر بزند به جان بی بی...

چند روز پیش بی بی را با ویلچر بردیم بالای سرش، زیر آن دستگاه ها. گفتیم:" بی بی! حلالش کن، از ته دل."

بی بی صداش کرد...

شن های ساعت شنی عمر بابا بزرگ به دانه های آخر رسیده...


  • روشا مجد

دیالوگ ما دو نفر

سه شنبه, ۲۱ فروردين ۱۳۹۷، ۱۱:۰۲ ق.ظ

من: شما من رو دیدید؟

_ بله

من: خوب؟ حستون به من چیه؟

_ ازتون خوشم اومده و بهتون علاقه دارم.

من: ولی من حسی بهتون ندارم چون ندیدمتون و تصویری ازتون توی ذهنم ندارم.

_ ظاهر براتون مهمه؟

من: بله خیلی مهمه! مثلاً من قدم بلنده، پس طرفم کوتاهتر از من نباید باشه. من لاغرم، اون نباید چاق باشه. خلاصه باید به هم بیایم. وصله ناجور نباشیم دیگه!


حس کردم انتظار دارد مانند دیالوگ فیلم ها و کتاب ها بگویم: نه بابا! ظاهر که مهم نیست!


پ ن: برای این معارفه تلفنی قبلا خانواده ایشان از من و خانواده ام کسب اجازه کرده بودند!

  • روشا مجد

ملودی مخصوص بابا بزرگ!

دوشنبه, ۲۰ فروردين ۱۳۹۷، ۰۹:۱۴ ق.ظ

ده روزی است که بعد از ظهرها در آن تایم خاص کسی زنگ در خانه مان را به صدا در نیاورده. همیشه آمدنش نشانه داشت. زنگ در را که می فشرد، با اندکی درنگ انگشتش را از روی آن بر می داشت؛ همین باعث شده بود زنگ در خانه با ملودی خاصی نواخته شود. ملودی مخصوص بابا بزرگ! کافی بود زنگ در را بزند، ندیده می گفتیم:"بابا بزرگه! در رو باز کنید." گاهی هم اگر توی ایوان نشسته بودیم و او پشت در بود، عصایش و گیوه های تابستانی سفیدش از زیر در نمایان می شد و امین با ذوق می گفت: "بابا بزرگه." در را به رویش می گشود. اما حالا بابا بزرگ هشتاد و دو ساله مدتی است که میهمان بخش مراقبت های ویژه بیمارستان و در جدال با مرگ و زندگی است. نمی دانم ثانیه ها و لحظات پیش رو ثانیه های مرگند یا زندگی برای او! امیدوارم اگر پیمانه عمرش لبریز نشده سلامت به آغوش خانواده برگردد اما اگر بهار مرگش فرا رسیده خداوند هم از او راضی باشد.

  • روشا مجد

فردا

چهارشنبه, ۱۶ اسفند ۱۳۹۶، ۰۷:۵۱ ب.ظ

فردا آخرین پنج شنبه قبل از چهلم است. حلوای فردا را باید امشب آماده کنم. فاطمه هم که تدارک ناهار و پذیرایی فردا را می بیند. سه چهار پنجشنبه متوالی است که می رویم سر خاکش اما مرگش را هنوز باور نکرده ام. گویی همین یک ماه پیش بود که به عیادتش رفته بودم و کلی باهم حرف زدیم. پنج شنبه قبل، بعد از دعای کمیل، وقتی خانه از مهمان ها خالی شد احساس کردم فاطمه دلتنگ مادر است به بهانه نشان دادن عکس ها و فیلم های زن دایی به من، لب تابش را آورد و خاطرات با مادر بودن را مرور کرد. دیدن دختر دایی ها سر خاک زن دایی و دردهای پنهان دلشان، دلگیرم می کند. شاید مرگ مادر یکی از عذاب های این دنیا است؛ جانکاه و فراموش نشدنی!

با این حال باز هم معتقدم مرگ برای بعضی از آدم ها شیرین ترین اتفاق ممکن است. برای بعضی از آدم ها! معمولاً آدم ها هیچگاه در انتظار مرگ نیستند اما تعداد اندکی عجیب مشتاقش هستند و مرگ عجیب از انها گریزان است!

  • روشا مجد

گاهی یادمان می رود ...

دوشنبه, ۱۴ اسفند ۱۳۹۶، ۰۹:۵۸ ب.ظ

برخلاف اوایل آشنایی مان که کمی احتیاط چاشنی رفتارش بود تازگی ها یخش آب شده و تلاش می کند به من نزدیک شود. برایم از علایقش می گوید، از طرز فکر و ایده آل هایش. فکر می کنم صداقت و صمیمیت ذاتی من، حصار بی اعتمادی ذهنش را فرو ریخته؛ حصاری ذهنی که نتیجه منفی بافی های او از من در خیالش بوده و حالا از حصار مابینمان عبور کرده و با صمیمیتش، گفتن از احساسات و سلایقش تلاش می کند اعتماد مرا برای دوستی عمیق تر جلب کند. قدمی که او اکنون برداشته من از همان ابتدا با حسن نیت و تعلق خاطر قلبی برداشته بودم.

با هم قدم می زنیم. می گوید: « میدونی روشا! من توی زندگی، خودم رو وابسته به مرد نمی کنم. اونقدری که همسرم به من وابسته است من به اون وابسته نیستم. مثلاً اگر یکی دو هفته برم به خونه پدری، شاید خیلی دلتنگ همسرم نشم اما همسرم همیشه میگه وقتی خونه نیستی جای خالیت حس میشه. »

می گویم:« خوبه که شخصیت مستقلی داری اما من فکر می کنم دلتنگی همسرت وابستگی نیست. دلبستگیه. » و دیالوگ هایی که با همین مضمون ادامه پیدا کرد...

به گمانم زن باید مستقل بودن را یاد بگیرد تا اگر روزی مردی کنارش نبود، نشکند اما هیچگاه حس استقلال و اقتدارش را نباید به مردش منتقل کند. حتی برعکس، باید به مرد این احساس را بدهد که به او بسیار وابسته است و به حمایتش نیاز دارد. غیر از این باشد اتفاقات خوشایندی در انتظار زندگیشان نخواهد بود. ما زن ها آفریده شده ایم برای زن بودن نه «مردانه زن» بودن! گاهی یادمان می رود...

  • روشا مجد

زنگ آخر

دوشنبه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۶، ۰۲:۵۵ ب.ظ

نمی دانم! این حس رقابت یا بهتر است بگویم خصومت، کی و چگونه شکل گرفت؟!  فقط خاطرم هست، همینکه زنگ پایانی مدرسه به صدا در می آمد، به سمت خانه هایمان می دویدیم. در حقیقت زنگ آخر، سوت شروع مسابقه دو بین من، سونا و نفیسه بود. در مدرسه دوست و هم کلاسی بودیم اما با نواخته شدن زنگ پایانی مدرسه، می شدیم دشمنان خونی یکدیگر. هر کداممان  سعی داشت زودتر از آن یکی به مقصد برسد. خانه هر سه مان در راستای یک خیابان بود. هر کس که موفق می شد زودتر به در خانه برسد، سرش را بر می گرداند و با نگاهی  خبیث برنده شدنش را به رخ آن یکی می کشید. خدای من! همه آن سال تحصیلی به همین منوال گذشت. آنچنان مسابقه را جدی گرفته بودیم که اگر روزی برنده نمی شدیم؛ مانند دونده ای که مدال المپیک را از دست داده، غصه می خوردیم. همیشه یک ربع پیش از نواخته شدن زنگ آخر، کوله پشتی هامان بر دوشمان بود تا با شنیدن زنگ، استارت مسابقه را بزنیم! اکنون که به آن روزها و حرکت بچه گانه مان فکر می کنم، همه وجودم سرشار از خوشی می شود. ای کاش دل مشغولی های بزرگسالیمان هم مانند دغدغه های دوران کودکی بود!

# روشا مجد

# یادداشت های روشا مجد

  • روشا مجد

همان خط کش چوبی معروف

سه شنبه, ۲۱ شهریور ۱۳۹۶، ۰۶:۲۰ ب.ظ

معلم کلاس پنجمم، بداخلاق بود و زشت! فردای آن روزی که مشق های آیسودا،  دختر همسایه را برایش نوشتم با خط کش چوبی تنبیه ام کرد. کف دست هایم حسابی سوخت ولی دل او...! می گفتند: خانم... ،معلم نمونه شهر است. نمی دانم چرا معلم نمونه بود؟! به گمانم به خاطر بینی عقابی و عینک ته استکانی اش! یا شاید هم  به خاطر خط کش چوبی معروفش!

# روشا مجد

# یادداشت های روشا مجد

  • روشا مجد

کابوس

يكشنبه, ۱۲ شهریور ۱۳۹۶، ۰۸:۱۵ ب.ظ

ساختمان ها یکی یکی فرو می ریختند. همه وجودم وحشت بود. کسی در کوچه و خیابان های شهر نبود. گویی شهر خالی از سکنه است! فقط من آنجا بودم. وحشت زده و هراسان فرار می کردم. ساختمان های چند طبقه، پشت سرم یکی پس از دیگری فرو می ریختند. فقط می دویدم و به دنبال مفری برای نجات از آن مهلکه بودم. ناگهان خود را در گندمزاری وسیع و سرسبز دیدم. نمیدانم! کی و چگونه به آنجا رسیدم! حضورم در آن مکان مثل پرتاب از دالان زمان بود. هرچقدر در صحنه قبل وحشت بود و ترس، در این گندمزار، سکوت بود و آرامشی مثال زدنی! زن و مردهایی در آن گندمزار مشغول کشاورزی بودند که با دیدن من، دست از کار کشیده و تماشایم می کردند. نگاهشان آرام و آشنا بود و امنیت را به جانم تزریق می کرد. چشمانشان پر از آرامش بود و زلالی. حرف نمی زدند فقط نگاهم می کردند. در آن گندمزار خبری از غوغا و هیاهو نبود. تنها سکوت بود و آواز زیبای پرنده گان. هیچگاه در بیداری آرامشی از آن جنس را تجربه نکرده ام. چهره آن آدم ها و جنس نگاهشان ملکوتی بود نه زمینی! با آدم های بیداری ام زمین تا آسمان فرق داشتند. پارادوکس وحشت و آرامشی را که در آن رؤیا تجربه کردم هیچگاه فراموش نمی کنم. بسیار عجیب بود!


رؤیایی که در خواب ظهر دیدم:

در حیاط خانه مان قامت بستم برای نمازی دو رکعتی. اما نه رو به قبله بلکه به سمت کربلا! در نماز بودم که برف و بوران شدیدی شروع شد. همه خانه پر از برف و یخ شده بود. مهرم و پاهایم یخ بسته بودند. وحشت زده و با عجله نماز را خواندم. با اتمام نمازم، برف و بوران هم قطع شد. اما همه حیاط خانه یخ بسته بود.

# روشا مجد


  • روشا مجد

رنگ چشم هات

پنجشنبه, ۱۹ مرداد ۱۳۹۶، ۰۸:۰۰ ب.ظ

 ترم اول دوره کارشناسی بود. استاد هنوز نیامده بود سر کلاس. حوصله ام حسابی سر رفته بود. اول ترم بود و قائدتاً بچه ها هنوز با هم مچ نشده بودند  هرکسی به نحوی مشغول بود، یکی پشه می پراند، آن یکی خمیازه می کشید، یکی هم رفته بود پشت میز استاد، ژست گرفته بود. پسرها دخترها را دید می زدند و دخترها... نه! دخترها اهل دید زدن نیستند!

خلاصه، حوصله ام داشت سر ریز می کرد. بلند شدم و رفتم جلوی پنجره کلاس که چشم اندازش حیاط دانشگاه بود. یکی ار دخترها پشت به پنجره، دقیقاً روبروی من ایستاده بود. آفتاب، مستقیم درچشمانم بود. زیر چشمی دختر را از نظر گذراندم دنبال بهانه ای بودم تا سر صحبت را با او باز کنم. دختر هم خیره شده بود به من. قیافه مغروری داشت و زیبا بود اما به نظر می رسید درون گراست و نمی شود به راحتی به او نزدیک شد. برخلاف انتظارم گفت: مردمک چشمهات یه قرمزه خاصه، اولین باره همچین رنگی میبنم. قشنگه!

گویا او هم به دنبال بهانه بود. رنگ چشم! چرا به فکر خودم نرسید؟! رنگ چشم او هم مشکی بود مثل قیر شب!

با لبخند ملایمی گفتم: اوهوم، توی نور مستقیم آفتاب قرمز میشه. اصلش قهوه ایه...

این دیالوگ، آغاز یک دوستی صمیمانه شد. اولین دوست دوران دانشگاه.

# روشا مجد


  • روشا مجد

کاروان شادی آبی های دربی و آفتابه قرمز!!!

جمعه, ۲۹ بهمن ۱۳۹۵، ۱۰:۲۲ ب.ظ

چند روز پیش به یک کلینیک پزشکی مراجعه کرده بودم. افرادنسبتاً زیادی روی صندلی های انتظار نشسته بودند. روی یکی از صندلی ها نشستم و منتظر ماندم نامم را صدا بزنند. کمی که به محیط اطراف دقیق تر شدم متوجه تمرکز افراد (هم خانم ها و هم آقایان) روی صفحه مانیتور تلویزیون کلینیک شدم.

ظاهراً پخش زنده فوتبال بود. موضوع شگفت انگیز، پخش دربی پایتخت بود که بنده حتی مطلع نبودم که قرار است در آن روز مسابقه ای بین دو تیم پایتخت نشین برگزار شود. صادقانه عرض می کنم ، سال هاست  که هیچ علاقه ای به تماشای فوتبال ندارم، در عوض شیفته والیبال ایرانم و تقریباً همه بازی های ملی را پی می گیرم. تماشای بازی های تیم والیبال ایران بدین جهت که یکی از قدرت های برتر دنیاست لذت بخش و مفرح است؛ ولی متاسفانه فوتبال ایران هیچ جذابیتی برایم ندارد. با توجه به پیشینه فوتبال ایران؛ حتی گاهی فکر میکنم حیف از هزینه های هنگفت میلیاردی که در این رشته ورزشی سرمایه گذاری می شود، بدون آنکه هیچ ثمره مفیدی برای جایگاه تیم ملی مان در دنیا داشته باشد و در ارتقاء لیگ فوتبال مؤثر واقع شود. _البته این نظر شخصی بنده است_ بگذریم. در هر حال، همه متوجه بازی بودند؛ حتی گاهی پزشکان در فواصل نوبت دو بیمار از اتاق خارج می شدند و لحظات کوتاهی سر پایی نتیجه بازی را دنبال می کردند. یا حتی کارکنان پذیرش و پرستاران کلینیک هم گهگاه پست هایشان را رها می کردند و پی گیر نتیجه بودند. به گمانم تنها کسی که در آن جمع هیچ توجهی به بازی و نتیجه نداشت من بودم. این موضوع و چشمان باباقوری حاضران دستمایه سرگرمی ام شده بود. جالب تر آنکه برخی از دوستان فراموش کرده بودند که در منزلشان نیستند و عکس العمل های هیجانی با مزه ای داشتند که گاهی تبسم را روی چهره ام می نشاند. بالأخره بازی به اتمام رسید و تیم استقلال بازی این دربی را به سود خود به پایان برد.

بعد از کلینیک باید به آزمایشگاه هم می رفتم که مسافت زیادی با آنجا  فاصله داشت. تاکسی گرفتم و راهی آزمایشگاه شدم؛ ولی متأسفانه بین مسیر در ترافیک سنگین کاروان شادی طرفداران تیم استقلال محاصره شدیم و حرکتمان کند شد. برای اولین بار بود که کاملاً اتفاقی از نزدیک شاهد شادی معروف طرفداران تیم های دربی پس از بازی بودم. دختر خانم جوانی تقریباً هم سن و سال من در تاکسی بغل دستم نشسته بود که ظاهراً طرفدار سرسخت تیم استقلال هم بود و بسیار خوشحال بود. من هم از شادی جوانان و خانواده ها کلی ذوق کرده بودم. دیدن این صحنه ها جذاب و نشاط انگیز بود. صدای بوق بوق ماشین ها، داد و هوار جوان ها اعم از دختر و پسر ...

  • روشا مجد