روشا مجد

دنبال کنندگان ‎+۲۰۰ نفر این وبلاگ را دنبال می کنم

۲ مطلب در مرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

کتاب با طعم بستنی!

چهارشنبه, ۲۴ مرداد ۱۳۹۷، ۰۵:۳۳ ب.ظ

مدتی است که کتاب های یک نویسنده خوب را مطالعه می کنم. عاشق قلم و فکرش شده ام. یکی از کتاب هایش سوگولی عشقم به اثار اوست. بارها آن را خوانده ام اما حسی سیری ناپذیر وادارم می کند در فراغت، بار دیگر صفحات این کتاب را ورق بزنم و هر بار احساس می کنم اولین بار است می خوانمش. شیفته نگاه زیبا و لطیف نویسنده کتاب به دنیای مادی و غیر مادی ام. اگر منتظرید نام کتاب و نویسنده را بگویم یا همانطور که مد شده، اینجا با کتابش سلفی بگیرم، سخت در اشتباهید. مال خودم است. به همین سادگی! خودم کشفش کرده ام. دلم می خواهد حس و حال خوبش برای خودم باشد! لابد  با دندان قروچه می گویید: آدم تا این حد، خبیثثث! بخیل!😬

اصلا مرا چه! آنقدر کتاب بخوانید تا کتاب یا کتاب های مورد علاقه تان را کشف کنید. از کجا معلوم کتاب مورد علاقه من باب طبع شما هم باشد؟

شاید خنده دار است، حس مالکیتم به این نویسنده و کتاب هاش مثل این است که کسی فرمولی را کشف کرده و نمی خواهد دیگری به ترکیبات فرمولش دست یابد. اصلا از زاویه دیگری موضوع را برایتان تشریح می کنم: من عاشق ترکیب بستنی وانیلی و زعفرانی ام تا آنجا که یکی از لذت های زندگی ام که در من شوقی کودکانه ایجاد می کند همین یک قلم از خوشمزه جات است. وقت هایی که کتاب یا نویسنده مورد علاقه ام را می خوانم، همان شوق و لذتی را تجربه می کنم که خوردن بستنی وانیلی _ زعفرانی در من ایجاد می کند. نگویید، چه مثال بی ربطی! عشق من به بستنی وانیلی _ زعفرانی را جدی بگیرید!

بد نیست این را هم بدانید وقتی کتابی را دوست ندارم حس و حال خواندنش مثل خوردن بستنی شکلاتی است. بستنی شکلاتی را دوست ندارم.

این قلم فرسایی برای این بود که برسم به اینجا: در حال مطالعه کتاب "جزء از کل" استیو تولزم. حقیقتش آنقدری که این کتاب معروف شده،جایزه ادبی گرفته و شهرت جهانی کسب کرده، از مطالعه اش آنچنان لذت نمی برم. ذهنم را زود به زود خسته می کند و کند می خوانمش. برای فراغت از این خستگی ذهنی، کتاب مورد علاقه ام را همان که ذکر خیرش بود. سو گولی ام را می گویم، کنار دستم  دارم و لابلای مطالعه صفحات "جزء از کل" ورق می زنم. ذهنم را refresh  می کند. حرف مهم تر اینکه: در مطالعه کتاب نمی شود صرفا لذت را در نظر گرفت. گاهی ناگزیر به مطالعه کتاب هایی هستیم که در طول مطالعه لذتی به مان نمی دهد اما باید بخوانیمشان! منفعت دارد اما در آینده نزدیک یا دور! کتاب بخوانید. سوگولیتان را در دنیای کتاب ها کشف کنید. حرمسرای کتاب هم به راه انداختید مانعی ندارد.😉

  • روشا مجد(ز_خ)

آخرین سکانس با هم بودن

پنجشنبه, ۴ مرداد ۱۳۹۷، ۰۹:۴۹ ق.ظ

طبقه سوم ساختمان پزشکان، توی مطبش، پشت پنجره ایستاده است. آخرین بیمارش همین چند لحظه پیش رفت. امروز کمی زودتر مطب را ترک می کند تا به دیدن ننه یوسف برود. کمی خسته است شاید هم کلافه! روسریش عقب رفته، دسته ای از موهاش روی پیشانی اش ریخته اما دستانش پی مرتب کردنشان نمی رود. هر وقت می خواهد به دیدن ننه یوسف برود حال و روزش همین است. ناآرام می شود و دل آشوبه می گیرد؛ اما دلتنگی مجالی به پیشروی این تشویش نمی دهد. نگاه همیشه گله مندش را به آسمان می اندازد. آسمانی که حالا آرام است و مسیر کوچ دسته ای پرنده. هیاهوی گنجشک هایی که روی درخت پشت پنجره لانه دارند باعث می شود نگاهش را از آسمان بگیرد و به لانه گنجشک ها بدهد. گنجشک مادر غذا آورده و جوجه ها هول می زنند برای سیر کردن شکمشان. لانه شان جای امنی است؟ گنجشک ها، پرنده های توی آسمان و آدم هایی که توی خیابان می لولند انگار دلشان قرص است و خاطرشان امن و آرام. گاهی این آرامش او را می ترساند. گمان می کند آرامش قبل از طوفان است و هر لحظه ممکن است موجی سهمگین آن را ببلعد! چیزی توی نگاهش تغییر می کند. ذهنش پر از تصاویر و صداهای آشناست. دیگر اینجا و توی این زمان نیست. حالا دخترکی است با موهای بافته شده که عروسکی پلاستیکی را بغل گرفته و لی لی کنان و شادمان از خانه ننه یوسف بیرون می آید. در نیمه باز خانه شان را که درست روبروی خانه ننه یوسف است باز می کند و تو می رود. پدرش گوشه حیاط دستی به سر و گوش موتورش می کشد. خواهرش دفترچه خاطراتش را توی دست دارد. روی تخت نشسته و مشغول نوشتن است. مادرش رخت های شسته را روی بند آویزان می کند. سمتش می رود. مادر متوجهش می شود. می گوید:

  • روشا مجد(ز_خ)