فانوس خیس

روی علف ها چکیده ام
من شبنم خواب آلود یک ستاره ام
که روی علف های تاریکی چکیده ام
جایم اینجا نبود
نجوای نمناک علف ها را می شنوم
جایم اینجا نبود

نویسندگان

خاطره بازی

جمعه, ۱۲ شهریور ۱۳۹۵، ۰۸:۲۳ ق.ظ

یک وقت هایی آدم دلش میخواهد بی خیال همه هنجارها و باید و نباید ها شود...

مثلاً روی نیمکت پارک پا روی پا بیندازی و بازی کودکان را به تماشا بنشینی ...

یا میزگرد پیرمردان بازنشته از کار را...

با کسی که کنارت نشسته از  کودکی بگویی...

از اینکه سرسره را بیشتر دوست داشته ای یا تاب سواری ؟...

و پس از اینکه با بغل دستی ات از خاطره بازی دوران کودکی فارغ شدی تازه متوجه شوی پوست تخمه های آفتابگردانت همه سنگفرش پارک را پوشانده...

بعد برای اینکه وجدان شهروندیت را ساکت کنی...

بگویی: بی خیال بابا بگذار یک بار هم ما هنجار شکنی کنیم...

هنجار شکنی!!!

آخر یک پوست تخمه ریختن روی سنگفرش پارک هنجار شکنی است که من وجدان بیچاره را عذاب می دهم؟؟؟

  • روشا مجد

در پس واژه ها هیچستان است.

پنجشنبه, ۱۱ شهریور ۱۳۹۵، ۰۱:۰۶ ب.ظ

دل که تاریک شد ذهن میشود جولانگاه وهم و خیال. خیالاتی که سقوط تو را در ورطه های هولناک، حتمی میسازد؛ از منبع نور دور میشوی. گویی هیچگاه به آن نزدیک نبوده ای...قلب های مهربان و روشن پرواز میکنند به قله های کمال. مهربانی و صداقت رادر واژه ها نمیتوان ریخت. خوبی، مهربانی و یک رنگی را باید با همه وجود به دنیای اطرافت عرضه کنی.اعتماد به اوهام اعتماد به خناس است.

  • روشا مجد

گستاخی

دوشنبه, ۸ شهریور ۱۳۹۵، ۰۳:۱۱ ب.ظ

تاز گی ها یک درس بزرگ آموخته ام...

هیچ کس را بیش از آنچه هست و ارزش دارد پر و بال ندهم.توجه و محبت بیش از اندازه به کسی او را گستاخ می کند و روزی شأنت را به سخره میگرد.../:

  • روشا مجد

آدم های سنگی

دوشنبه, ۱ شهریور ۱۳۹۵، ۰۲:۴۸ ب.ظ
گاهی در زندگی شخصی و اجتماعی با آدم هایی در ارتباط هستیم که هیچگاه پاسخ خوبی ها و مهربانی هایمان را نمی دهند و چه بسا سهمگین ترین ضربه ها را  از این آدم ها دریافت می کنیم. من به این افراد عنوان آدم سنگی داده ام...اگر شما و آن آدم را در یک دیگ آب جوش بیندازند ؛ شما شفته می شوید ولی آن آدم با شما نمی پزد. اصطلاحاً دلش با شما یکی نمی شود...:)

و چقدر سخت است تحمل این موجودات!

  • روشا مجد

هیس!

سه شنبه, ۲۶ مرداد ۱۳۹۵، ۰۴:۵۴ ب.ظ

گاهی وقت ها باید روزه سکوت گرفت

اگر همه عالم جمع شوند که تو را به حرف آورند

باز هم باید سکوت کرد

سکوت، سکوت،سکوت

فقط سکوت...

اگر وسوسه شدی سخنی را پاسخ گویی...

به خود نهیب بزنی...

هیسسسسسسسسسسسس!

ساکت !

تنها اینگونه است که آرام می گیری...

  • روشا مجد

خبر خوش

شنبه, ۱۶ مرداد ۱۳۹۵، ۰۴:۱۶ ب.ظ

دلم تنگ است تنگ روزهایی که خبری خوش در راه بود. نمی دانم خاطرتان هست یا نه؟ چند سال پیش مد شده بود دست کم چندماهی یک مرتبه یک خبر خوش هسته ای و فناوری های جدید به مردم داده می شد. از یک ماه قبل تر در رسانه های جمعی به ویژه تلویزیون و رادیو مدام اعلام می شد:

« خبری خوش در راه است...»

تا اینکه روز موعود فرا می رسید و پرده از روی دستاوردهای جدید کشیده می شد...

و چشم ها همه بابا غوری...:)

همه دنیا متحیر از پیشرفت های رعدآسای ایرانیان می شدند...

خبرهای ایران می شد کانون توجه رسانه های خارجی در سراسر دنیا...

غرور و وجد در این سرزمین بیداد می کرد...

دشمن حلقه تحریم را تنگ تر می کرد...

ما هم نامردی نمی کردیم یک دستاورد بومی را چون تیری به قلبشان نشانه می گرفتیم...

اما حالا...:(

دانشمندان خارق العاده هسته ای این سرزمین خانه نشین شده اند...

پایگاه های غرور و افتخار این آب و خاک  متروک مانده اند...

به سال های خیلی دورتر که برگردیم عده ای به پیشرفت این سرزمین خیانت کردند اما بعد از آنها کسانی آمدند که دشمن را به سخره گرفتند و همه مهر و موم ها را شکستند...و ایران شد جزء ده قدرت برتر هسته ای...

دعا می کنم این دوره خیانتکاران به ارزش ها و آرمان هایمان قدرت و کرسی حکومت را در دست نگیرند...

آمین...

  • روشا مجد

دست هایی که فریاد می زنند.

سه شنبه, ۱۱ خرداد ۱۳۹۵، ۱۰:۳۳ ق.ظ

هرگاه در کوچه خیابان های شهر  از کنار تصاویری اینگونه عبور می کنم، آن روز دیگر روزخوبی برایم نیست. دست های نیاز حالم را دگرگون می کنند.هر بار به خود نهیب می زنم به تو چه؟ زندگیت را بکن. ذهنم می شود بازپرس جرائم، همه چیز و همه کس را مورد سوءظن قرار می دهد. مگر نه این است که همه ما از یک جنسیم. چرا یکی گوشه خیابان دست هایش فریاد می زند و چشمانش التماس می کند؟! اما دیگری از همین جنس...ذهنم خسته می شو.د پاسخی نمی یابم. افکارم را پس می زنم . صدایی می گوید: سخت نگیر، این نیزبگذرد...می گذرد؟؟؟!!!

  • روشا مجد