روشا مجد

دنبال کنندگان ‎+۲۰۰ نفر این وبلاگ را دنبال می کنم
طبقه بندی موضوعی

پس از تو خاک بر سر دنیا !

چهارشنبه, ۵ مهر ۱۳۹۶، ۰۳:۳۶ ب.ظ

واقعه کربلا را مطالعه می کنم. رسیده ام به آنجا که علی اکبر وارد میدان نبرد می شود. اکنون، همه یاران وفادار امام فدایی مولاشان شده اند و میهمان آسمان و بهشتیانند. تنها اهل بیت مانده اند. علی اکبر زیبا از پدر رخصت می طلبد برای رزم، برای پر پر شدن و امام، علی اکبرش را، جانش را با چشمان اشک آلود روانه قتلگاه می کند.

آسمان چشمانم بارانی است!

ای کاروان آهسته ران کارام جانم می رود  ***  آن دل که با خود داشتم با دلستانم می رود

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن  ***  من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود

آسمان چشمانم بارانی است!

جان امام حسین، با آن قامت نازنین روانه پیکاری نابرابر و بس ناجوانمردانه می شود. تشنگی امانش را بریده. به سوی خیمه ها باز می گردد و از پدر طلب آب می کند. پدر می گرید و وعده نوشیدن آب از دستان جدش رسول خدا را به او می دهد.

علی اکبر به میدان باز می گردد و دلیرانه پیکار می کند.دشمن زبون، ضربتی بر سرش می زند و پیکر مبارکش را قطعه قطعه می کنند. امام، بر بالین علی اکبر، گریان می فرماید: پس از تو خاک بر سر دنیا!

آسمان چشمانم بارانی است!

گویی رسم زمانه است؛ عشاق باید بسوزند یا پر پر شوند. به یاد پیکر قطعه قطعه شهید محسن حججی!

# روشا مجد

  • روشا مجد

بیایید برای ترامپ شعر بخوانیم!

پنجشنبه, ۳۰ شهریور ۱۳۹۶، ۱۲:۴۲ ق.ظ

خودمانیم این جناب و امثال ایشان، حافظ ، مولانا و سعدی می فهمند؟!!!


 رئیس جمهور:

ما به قلب ها وارد می شویم و با عقل ها سخن می گوییم. سفیران ما شاعران، عارفان و حکیمان ما هستند. با مولوی، حافظ و سعدی جهان را فتح کرده ایم، پس چه نیازی به فتح جدید داریم؟!

چه مهربانیم ما! چه صلح طلبیم ما!


آقای محسن رضایی:

ما اگر حافظ، مولانا و ابن سینا داریم؛ در کنارش رستم، آرش، مهدی باکری و محسن حججی هم داریم!


حالا این یارو چماق به دست، رستم و مهدی باکری بیشتر راست کارش است یا حافظ و مولانا؟!!!

ها؟؟؟

درود بر آقای محسن رضایی!

با دشمن نمی شود با زبان مهر سخن گفت. 

  • روشا مجد

زنگ آخر

دوشنبه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۶، ۰۲:۵۵ ب.ظ

نمی دانم! این حس رقابت یا بهتر است بگویم خصومت، کی و چگونه شکل گرفت؟!  فقط خاطرم هست، همینکه زنگ پایانی مدرسه به صدا در می آمد، به سمت خانه هایمان می دویدیم. در حقیقت زنگ آخر، سوت شروع مسابقه دو بین من، سونا و نفیسه بود. در مدرسه دوست و هم کلاسی بودیم اما با نواخته شدن زنگ پایانی مدرسه، می شدیم دشمنان خونی یکدیگر. هر کداممان  سعی داشت زودتر از آن یکی به مقصد برسد. خانه هر سه مان در راستای یک خیابان بود. هر کس که موفق می شد زودتر به در خانه برسد، سرش را بر می گرداند و با نگاهی  خبیث برنده شدنش را به رخ آن یکی می کشید. خدای من! همه آن سال تحصیلی به همین منوال گذشت. آنچنان مسابقه را جدی گرفته بودیم که اگر روزی برنده نمی شدیم؛ مانند دونده ای که مدال المپیک را از دست داده، غصه می خوردیم. همیشه یک ربع پیش از نواخته شدن زنگ آخر، کوله پشتی هامان بر دوشمان بود تا با شنیدن زنگ، استارت مسابقه را بزنیم! اکنون که به آن روزها و حرکت بچه گانه مان فکر می کنم، همه وجودم سرشار از خوشی می شود. ای کاش دل مشغولی های بزرگسالیمان هم مانند دغدغه های دوران کودکی بود!

# روشا مجد

# یادداشت های روشا مجد

  • روشا مجد

همان خط کش چوبی معروف

سه شنبه, ۲۱ شهریور ۱۳۹۶، ۰۶:۲۰ ب.ظ

معلم کلاس پنجمم، بداخلاق بود و زشت! فردای آن روزی که مشق های آیسودا،  دختر همسایه را برایش نوشتم با خط کش چوبی تنبیه ام کرد. کف دست هایم حسابی سوخت ولی دل او...! می گفتند: خانم... ،معلم نمونه شهر است. نمی دانم چرا معلم نمونه بود؟! به گمانم به خاطر بینی عقابی و عینک ته استکانی اش! یا شاید هم  به خاطر خط کش چوبی معروفش!

# روشا مجد

# یادداشت های روشا مجد

  • روشا مجد

کابوس

يكشنبه, ۱۲ شهریور ۱۳۹۶، ۰۸:۱۵ ب.ظ

ساختمان ها یکی یکی فرو می ریختند. همه وجودم وحشت بود. کسی در کوچه و خیابان های شهر نبود. گویی شهر خالی از سکنه است! فقط من آنجا بودم. وحشت زده و هراسان فرار می کردم. ساختمان های چند طبقه، پشت سرم یکی پس از دیگری فرو می ریختند. فقط می دویدم و به دنبال مفری برای نجات از آن مهلکه بودم. ناگهان خود را در گندمزاری وسیع و سرسبز دیدم. نمیدانم! کی و چگونه به آنجا رسیدم! حضورم در آن مکان مثل پرتاب از دالان زمان بود. هرچقدر در صحنه قبل وحشت بود و ترس، در این گندمزار، سکوت بود و آرامشی مثال زدنی! زن و مردهایی در آن گندمزار مشغول کشاورزی بودند که با دیدن من، دست از کار کشیده و تماشایم می کردند. نگاهشان آرام و آشنا بود و امنیت را به جانم تزریق می کرد. چشمانشان پر از آرامش بود و زلالی. حرف نمی زدند فقط نگاهم می کردند. در آن گندمزار خبری از غوغا و هیاهو نبود. تنها سکوت بود و آواز زیبای پرنده گان. هیچگاه در بیداری آرامشی از آن جنس را تجربه نکرده ام. چهره آن آدم ها و جنس نگاهشان ملکوتی بود نه زمینی! با آدم های بیداری ام زمین تا آسمان فرق داشتند. پارادوکس وحشت و آرامشی را که در آن رؤیا تجربه کردم هیچگاه فراموش نمی کنم. بسیار عجیب بود!


رؤیایی که در خواب ظهر دیدم:

در حیاط خانه مان قامت بستم برای نمازی دو رکعتی. اما نه رو به قبله بلکه به سمت کربلا! در نماز بودم که برف و بوران شدیدی شروع شد. همه خانه پر از برف و یخ شده بود. مهرم و پاهایم یخ بسته بودند. وحشت زده و با عجله نماز را خواندم. با اتمام نمازم، برف و بوران هم قطع شد. اما همه حیاط خانه یخ بسته بود.

# روشا مجد


  • روشا مجد

ققنوس باز می گردد

پنجشنبه, ۹ شهریور ۱۳۹۶، ۰۹:۳۰ ب.ظ
جوان غیورمان باز می گردد و

آغوش میهن، پیکر بی سرش را چه بی تاب، به انتظار نشسته.

دلاور! قرار است فخر خاک این سرزمین شوی.

قرار است بوی بهشتیت مشاممان را پر کند.

قرار است دل بی تاب مادرت آرام گیرد...

قرار است همسر صبورت، عشقش را به جاودانگی بسپرد...

قرار است کودکت که از دوری پدر دلتنگ است، دلتنگی هایش را به باد بسپرد...

همه ایران باز گشتت را خوش آمد می گویند...

# روشا مجد

# یادداشت های روشا مجد


پ ن: ققنوس نماد جاودانگی است.

  • روشا مجد

اکنون پرواز کن به وسعت همه آسمان!

شنبه, ۲۸ مرداد ۱۳۹۶، ۰۶:۵۷ ب.ظ
در قاموس واژه های ذهنم واژه ای در خور توصیف رشادتت نمی یابم. کاغذ و قلمم حقیرند برای بازگویی شرافت و مردانگیت! برای صلابتت!

هیچ میدانی شده ای پیکره شجاعت و غیرت؟

هیچ می دانی مردانگی را معنا کرده ای؟

هیچ می دانی مردانگیت فخر صفحات تاریخ خواهد شد؟

هیچ می دانی کوچه های شهر، میدان ها و سردرها مفتخرند که با نام نیک تو مزین شوند؟

هیچ می دانی نامت، سلوکت و شجاعتت قلب ها را به تپش انداخته؟

هیچ می دانی نوازنده چه شوری شده ای؟

آن ها که سر از تنت جدا کردند و خونت را ریختند نمی دانستند، ققنوس را سر می برند! ققنوسی که با مرگش، ققنوس دیگری متولد خواهد شد. 

قهرمان! شهادت مبارک! آسمانی شدنت مبارک! 

زمین جولانگاه حقیری بود برای پرواز روح بزرگت. تنها آسمان، در خور توست. اکنون به وسعت همه آسمان پرواز کن. آسان دل بریدی از زمینی ها ولیکن آنها هنوز نتوانسته اند دل بکنند از دوست داشتنت. دلشان در گرو توست تا ابد. تو را عاشقند تا ابد. همای خوشبختی! پرواز کن در بیکرانه آسمان. بال های پروازت در پهنه آسمان، سایبان سعادت و خوشبختی این سرزمین است.

پرنده خوشبختی ایران زمین، آسمانی شدنت مبارک!

تقدیم به روح بزرگ شهید محسن حججی.

# روشا مجد

# یادداشت های روشا مجد

  • روشا مجد

نخود سیاه

سه شنبه, ۲۴ مرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۰۹ ب.ظ

امروز:

رئیس جمهور: ایالات متحده نه شریک خوبیست و نه طرف مذاکره قابل اعتمادی!


جناب رئیس جمهور! این اعتراف کمی دیر نیست؟!

چهارسال پی نخود سیاه بودید؟!

بعد چهار سال احتمالاً نخود نخود هرکه رود خانه خود.

جناب روحانی! وزیر راه و شهرسازی احتمالاً به سبب کارنامه درخشانشان در خدمت به مردم ، در چهارسال دوم هم ابقا شدند؟!

# روشا مجد


  • روشا مجد

رنگ چشم هات

پنجشنبه, ۱۹ مرداد ۱۳۹۶، ۰۸:۰۰ ب.ظ

 ترم اول دوره کارشناسی بود. استاد هنوز نیامده بود سر کلاس. حوصله ام حسابی سر رفته بود. اول ترم بود و قائدتاً بچه ها هنوز با هم مچ نشده بودند  هرکسی به نحوی مشغول بود، یکی پشه می پراند، آن یکی خمیازه می کشید، یکی هم رفته بود پشت میز استاد، ژست گرفته بود. پسرها دخترها را دید می زدند و دخترها... نه! دخترها اهل دید زدن نیستند!

خلاصه، حوصله ام داشت سر ریز می کرد. بلند شدم و رفتم جلوی پنجره کلاس که چشم اندازش حیاط دانشگاه بود. یکی ار دخترها پشت به پنجره، دقیقاً روبروی من ایستاده بود. آفتاب، مستقیم درچشمانم بود. زیر چشمی دختر را از نظر گذراندم دنبال بهانه ای بودم تا سر صحبت را با او باز کنم. دختر هم خیره شده بود به من. قیافه مغروری داشت و زیبا بود اما به نظر می رسید درون گراست و نمی شود به راحتی به او نزدیک شد. برخلاف انتظارم گفت: مردمک چشمهات یه قرمزه خاصه، اولین باره همچین رنگی میبنم. قشنگه!

گویا او هم به دنبال بهانه بود. رنگ چشم! چرا به فکر خودم نرسید؟! رنگ چشم او هم مشکی بود مثل قیر شب!

با لبخند ملایمی گفتم: اوهوم، توی نور مستقیم آفتاب قرمز میشه. اصلش قهوه ایه...

این دیالوگ، آغاز یک دوستی صمیمانه شد. اولین دوست دوران دانشگاه.

# روشا مجد


  • روشا مجد

کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد

يكشنبه, ۱۵ مرداد ۱۳۹۶، ۰۹:۴۳ ب.ظ

کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد

" کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد "، کسل کننده بود ولی بلأخره تمام شد، آن هم با یک واژه تاریخی! ( بی ادب! ) باید اذعان کنم ارزش ادبی و محتوایی این اثر  غیر قابل کتمان است. در تأیید این سخن همین بس که این کتاب را نویسنده بزرگی چون گابریل گارسیا مارکز، به رشته تحریر درآورده است. آثار فاخر را باید خواند؛ حتی اگر کسل کننده باشد.

  • روشا مجد