روشا مجد

دنبال کنندگان ‎+۲۰۰ نفر این وبلاگ را دنبال می کنم

همیشه نمی شود ساکت ماند!

چهارشنبه, ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۰:۲۹ ب.ظ

عهد کرده بودم پشیزی به سیاست بی در و پیکر این مملکت و تحلیل های مالیخولیایی سیاسی وقعی ننهم، اما اگر این چند خط را در این برهه ننویسم میشود حناق!

واقعیت این است که ساده لوحانه است اگر بگوییم دولتمردان بدعهدی آمریکا را پیش بینی نمی کردند یا نمی دانستند که برجام چنین نتیجه ننگینی در برخواهد داشت! واژه خیانت تنها تکه ای است که در پازل کارنامه برجام جایش خالی مانده. به نظرم باید کارنامه برجام ممهور به مهر خیانت شود و سپس در پرونده معاهدات ننگین تاریخ ایران بایگانی شود. باشد که آیندگان ساده لوحی ملت در اعتماد به دولتمردان خائن را بار دیگر تکرار نکنند. و اما ادامه برجام با اروپایی ها سند دیوانگی مان است!

مانده ام آقایانی که حنجره میدراندند در دفاع از برجام عرق شرم جبینشان را با چه می سترند؟!

  • روشا مجد(ز_خ)

دانه های آخر ساعت شنی

چهارشنبه, ۲۹ فروردين ۱۳۹۷، ۰۵:۵۰ ب.ظ

هر وقت به خانه مان می آمد به بهانه های مختلف از او عکس می انداختیم. میدانستیم میهمان امروز و فرداست. عکس هایش را مرور می کنم. دارد به دوربین نگاه می کند. عصایش را دو دستی چسبیده، لبخند می زند. پیرمرد، عجیب خوش عکس است. در عکس دیگری استکان چای را به لبانش نزدیک کرده و عینکی دودی چشمانش را پوشانده...

دلم می خواهد با همان عصا و گیوه های سفیدی که در عکس افتاده، وارد شود. دلم می خواهد به استقبالش بروم. مثل همیشه بگویم:"چطوری بابا بزرگ؟" 

او کشیده و سرحال بگوید:"سلاااامت." توی ایوان کنار گل هایم بنشیند. برایش چای تازه دم  بیاورم. کنارش بنشینم و با هم خوش و بش کنیم. حال بی بی را بپرسم و او غر بزند به جان بی بی...

چند روز پیش بی بی را با ویلچر بردیم بالای سرش، زیر آن دستگاه ها. گفتیم:" بی بی! حلالش کن، از ته دل."

بی بی صداش کرد...

شن های ساعت شنی عمر بابا بزرگ به دانه های آخر رسیده...


  • روشا مجد(ز_خ)

تردید

يكشنبه, ۲۶ فروردين ۱۳۹۷، ۰۹:۲۹ ق.ظ
تردید نرم نرمک به جان باورهایش افتاد. سوسوی فانوس امیدش رو به خاموشی بود. با خود گفت: پی این کابوس های دهشتناک، بیداری ای هست؟! از آن بیداری ها که نفست را آسوده بیرون می دهی و می گویی: "فقط یه کابوس بود! یه خواب!"
  • روشا مجد(ز_خ)

ملودی مخصوص بابا بزرگ!

دوشنبه, ۲۰ فروردين ۱۳۹۷، ۰۹:۱۴ ق.ظ

ده روزی است که بعد از ظهرها در آن تایم خاص کسی زنگ در خانه مان را به صدا در نیاورده. همیشه آمدنش نشانه داشت. زنگ در را که می فشرد، با اندکی درنگ انگشتش را از روی آن بر می داشت؛ همین باعث شده بود زنگ در خانه با ملودی خاصی نواخته شود. ملودی مخصوص بابا بزرگ! کافی بود زنگ در را بزند، ندیده می گفتیم:"بابا بزرگه! در رو باز کنید." گاهی هم اگر توی ایوان نشسته بودیم و او پشت در بود، عصایش و گیوه های تابستانی سفیدش از زیر در نمایان می شد و امین با ذوق می گفت: "بابا بزرگه." در را به رویش می گشود. اما حالا بابا بزرگ هشتاد و دو ساله مدتی است که میهمان بخش مراقبت های ویژه بیمارستان و در جدال با مرگ و زندگی است. نمی دانم ثانیه ها و لحظات پیش رو ثانیه های مرگند یا زندگی برای او! امیدوارم اگر پیمانه عمرش لبریز نشده سلامت به آغوش خانواده برگردد اما اگر بهار مرگش فرا رسیده خداوند هم از او راضی باشد.

  • روشا مجد(ز_خ)

یک نیلوفر آبی تقدیمتان!

سه شنبه, ۲۹ اسفند ۱۳۹۶، ۰۳:۴۴ ب.ظ
مهربان خالق طبیعت، بار دیگر قلم موی نقاشی اش را بر تابلوی طبیعت کشیده و طرحی نو در انداخته است؛ طرحی ملون از شکوفه های نو رسته، سبزه زاران زمردین و نیلی آرام و مینایی آسمان. سرما بساطش را برچیده و اعتدال بهار فرش گسترانیده است. نوای ساز و دهل و عطر دل انگیز بهار شور و حالی نو به راه انداخته و غبار دل ها را زدوده است. خورشید امید بار دیگر در آغوش آسمان لبخند می زند و با پرتوهایش، دلمردگی ها را التیام می بخشد.
دقایق اندکی تا نوای حول حالنا باقی مانده...
یک نیلوفر آبی تقدیمتان!

 
پی نوشت: ایرانیان باستان در نوروز، نیلوفر آبی به میهمانانشان هدیه می داده اند. برگ های نیلوفر آبی نماد  ماه های سال نیز بوده است...
 
 

 
  • روشا مجد(ز_خ)

فردا

چهارشنبه, ۱۶ اسفند ۱۳۹۶، ۰۷:۵۱ ب.ظ

فردا آخرین پنج شنبه قبل از چهلم است. حلوای فردا را باید امشب آماده کنم. فاطمه هم که تدارک ناهار و پذیرایی فردا را می بیند. سه چهار پنجشنبه متوالی است که می رویم سر خاکش اما مرگش را هنوز باور نکرده ام. گویی همین یک ماه پیش بود که به عیادتش رفته بودم و کلی باهم حرف زدیم. پنج شنبه قبل، بعد از دعای کمیل، وقتی خانه از مهمان ها خالی شد احساس کردم فاطمه دلتنگ مادر است به بهانه نشان دادن عکس ها و فیلم های زن دایی به من، لب تابش را آورد و خاطرات با مادر بودن را مرور کرد. دیدن دختر دایی ها سر خاک زن دایی و دردهای پنهان دلشان، دلگیرم می کند. شاید مرگ مادر یکی از عذاب های این دنیا است؛ جانکاه و فراموش نشدنی!

با این حال باز هم معتقدم مرگ برای بعضی از آدم ها شیرین ترین اتفاق ممکن است. برای بعضی از آدم ها! معمولاً آدم ها هیچگاه در انتظار مرگ نیستند اما تعداد اندکی عجیب مشتاقش هستند و مرگ عجیب از انها گریزان است!

  • روشا مجد(ز_خ)

گاهی یادمان می رود ...

دوشنبه, ۱۴ اسفند ۱۳۹۶، ۰۹:۵۸ ب.ظ

برخلاف اوایل آشنایی مان که کمی احتیاط چاشنی رفتارش بود تازگی ها یخش آب شده و تلاش می کند به من نزدیک شود. برایم از علایقش می گوید، از طرز فکر و ایده آل هایش. فکر می کنم صداقت و صمیمیت ذاتی من، حصار بی اعتمادی ذهنش را فرو ریخته؛ حصاری ذهنی که نتیجه منفی بافی های او از من در خیالش بوده و حالا از حصار مابینمان عبور کرده و با صمیمیتش، گفتن از احساسات و سلایقش تلاش می کند اعتماد مرا برای دوستی عمیق تر جلب کند. قدمی که او اکنون برداشته من از همان ابتدا با حسن نیت و تعلق خاطر قلبی برداشته بودم.

با هم قدم می زنیم. می گوید: « میدونی روشا! من توی زندگی، خودم رو وابسته به مرد نمی کنم. اونقدری که همسرم به من وابسته است من به اون وابسته نیستم. مثلاً اگر یکی دو هفته برم به خونه پدری، شاید خیلی دلتنگ همسرم نشم اما همسرم همیشه میگه وقتی خونه نیستی جای خالیت حس میشه. »

می گویم:« خوبه که شخصیت مستقلی داری اما من فکر می کنم دلتنگی همسرت وابستگی نیست. دلبستگیه. » و دیالوگ هایی که با همین مضمون ادامه پیدا کرد...

به گمانم زن باید مستقل بودن را یاد بگیرد تا اگر روزی مردی کنارش نبود، نشکند اما هیچگاه حس استقلال و اقتدارش را نباید به مردش منتقل کند. حتی برعکس، باید به مرد این احساس را بدهد که به او بسیار وابسته است و به حمایتش نیاز دارد. غیر از این باشد اتفاقات خوشایندی در انتظار زندگیشان نخواهد بود. ما زن ها آفریده شده ایم برای زن بودن نه «مردانه زن» بودن! گاهی یادمان می رود...

  • روشا مجد(ز_خ)

گیوتین!

پنجشنبه, ۵ بهمن ۱۳۹۶، ۰۱:۲۴ ب.ظ

همه وزراء و مدیران این سرزمین، گیوتین لازمند!

  • روشا مجد(ز_خ)

دختری را دیدم که هیچی نبود!

دوشنبه, ۱۸ دی ۱۳۹۶، ۱۱:۱۰ ب.ظ
دختری را دیدم که پر از ادعا بود و خالی از ادب! دختری را دیدم که پر از غرور بود و خالی از معرفت! دختری را دیدم که پر از هیجان بود و خالی از متانت! دختری را دیدم که پر از حماقت بود و خالی از شعور! دختری را دیدم که هیچی نبود!

# روشا مجد
# یادداشت های روشا مجد
  • روشا مجد(ز_خ)

من و روحم :)

جمعه, ۸ دی ۱۳۹۶، ۰۶:۵۵ ب.ظ

مدتی است دلم می خواهد آدم هایی را بخوانم که قلم احساسشان، می نویسد. این روزها تشنه خواندن و شنیدن شاعرانه های زیبایم. فرقی نمی کند این شاعرانه، روایت عشق لیلی و مجنون باشد یا رومئو و ژولیت یا توصیف زیبایی از عشق و سلحشوری شوالیه های فرانسه یا حتی قلم لطیف ادبای عرب! فقط می دانم ذائقه روح مطالعه گرم واژه ها و نوشته هایی را که از قلم عقل می چکد عق می زند و واژه های احساس را می بلعد! روحم می گوید: ذائقه جدید سبکبارم کرده؛ آنقدر که حس پرواز دارم. می گوید: ما را با عاقلان کاری نیست :)

  • روشا مجد(ز_خ)