روشا مجد

دنبال کنندگان ‎+۲۰۰ نفر این وبلاگ را دنبال می کنم

مرگ در نمی زند

چهارشنبه, ۲۱ آذر ۱۳۹۷، ۰۷:۳۹ ب.ظ

هیچ وقت لباس صورتی های بیمارستان را دوست نداشتم. منظورم همان لباس بستری بیماران است. برای خانم ها صورتی و برای آقایان آبی آسمانی است. آن شب با پالتو و لباس های خودم روی تخت دراز کشیدم. از آنجا که حالم خوب نبود کسی چیزی نگفت. روز بعد پرستار تذکر داد:" عزیزم، باید لباس بیمارستان رو بپوشی."

گفتم:" بدم می آد از این لباسا"

خندید و گفت:" قانون بیمارستانه، باید بپوشی."

راه گریزی نبود از طرفی حال و حوصله بحث و چانه زدن بیهوده نداشتم.

لباس های صورتی را با لباس های خودم عوض کردم. خیلی هم بد نشدم. اصولا من هر چیزی بپوشم برازنده ام. تازه شدم یک عدد شلخته خوشگل(خودشیفتگی ناشی از بیماری!)😎

همینکه لباس بیمارستان را پوشیدم؛ نفسم به شماره افتاد. نمی دانم چطور خودم را به تخت رساندم و با فریادم مادر را که پشت در بود صدا زدم. پرستارها و پزشک معالجم سراسیمه بالای سرم حاضر شدند و دوباره اکسیژن عاریه ای، ریتم عادی به نفس هایم بخشید. آقای دکتر رنگ به رخ نداشت و نگران بود. بهتر که شدم، گفت:" دختر تو که همه ما رو نگران کردی!"

دهنی اکسیژن را با دست برداشتم و برایش توضیح دادم که هنگام تعویض لباس نفسم رفت.

حالا بیشتر از همیشه از لباس صورتی های بیمارستان بدم می آید. حتی تعریف دکتر وقتی که من را توی لباس صورتی دید و گفت:" دختر خوشگل و تحصیلکرده ما چطوره؟ " نظرم را در مورد لباس های صورتی بیمارستان عوض نکرد. از تعریف پزشک معالجم قند توی دلم آب نشد. فقط یک چیز همه فکر و ذهنم شد؛ اینکه مرگ در نمی زند!

  • روشا مجد(ز_خ)

نظرات (۴)

  • حـ . آرمان (استاد بزرگ)
  • سلام.
    تلنگر خوبی بود. انشاالله که حالتون زودتر خوب بشه.

    +این متنتون من رو یاد خاطره خودم از لباس بیمارستان انداخت. یه روز که به دلیل یه مشکلی باید تو بیمارستان بستری می‌شدم. لباس بیمارستان از نوع چهارخونه ای سرمه‌ای و سفید بود. وقتی من این لباس ها رو پوشیدم همه گفتن چقدر این لباس بهت میاد و از این حرف ها. خودم هم که تو آینه نگاه کردم دیدم انصافا بد نشده. به خودم قول دادم که اگه خوب شدم و مرخص شدم بعد مرخصیم از بیمارستان این نوع لباس رو پیدا کنم و بخرم. بعد ازاینکه حالم خوب شد و از بیمارستان مرخص شدم کل فروشگاه ها رو زیر و رو کردم تا بتونم یه پیرهن دقیقا در همین رنگ و فرم پیدا کنم که بالاخره موفق شدم و پیدا کردم. از همون موقع هر وقت به اون پیرهن نگاه می‌کنم یادم میافته که سلامتی چه نعمت بزرگیه و خدا چقدر بنده ها شو دوست داره که بهشون یه تلنگر هر چند کوچیک میزنه تا نعمت‌های فراوانش رو فراموش نکنند. (ببخشین اگه نظر طولانی شد)
    پاسخ:
    سلام
    مرسی. سلامت باشید.
    چند روزیه ترخیص شدم و خیلی بهترم.
    حقیقتا سلامتی قیمت نداره.
    اتفاقا منم با مزه شده بودم توی اون لباسا ولی هردو دست لباسی رو که داشتم موقع ترخیص توی سطل آشغال اتاقم انداختم و یه آخیش گفتم :)
    برام جالبه دنبال نمونه لباس گشتین. من که فکر نمی کنم دیگه برای رنگ لباسام صورتی رو انتخاب کنم اینقدر که حس بد لباس بیمارستان توی ذهنم شرطی شده.
    خواهش مرسی که وقت گذاشتید.
    سلام
    بیماری خیلی سخته
    ولی باعث میشه قدر عافیت رو بیشتر دونست ...

    الان حالتون چطوره ؟ خوبین ،
    پاسخ:
    سلام
    بله... 
    فرشته مرگ اومد سراغم ولی مثل اینکه پشیمون شد.
    مرسی الان بهترم خدا رو شکر.
  • آقاگل ‌‌
  • امیدوارم زودتر بهبودی کامل حاصل بشه. :)
    .
    یادمه راهنمایی بود که یکبار لباس بیمارستان پوشیدم. قرار بود انگشت دستم رو عمل کنن. یه پیرهن آبی پوشیدم. و خوشبختانه از رنگ آبی زیاد خوشم نمیاد. 
    پاسخ:
    مرسی. سلامت باشید. امیدوارم :)
    جالبه بدونید رنگ صورتی رنگ مورد علاقه من بود تا زمانی که عزیزی طی یک بیماری گذرش به بیمارستان و بستری و این مسائل میفته. میخوام بگم نفس لباس و رنگ لباس بیمارستان مشکلی نداره. مشکل، همون خاطرات تلخ که توی ذهن میمونه و همه جزئیات اون خاطره، تلخ و نا خوشایند به نظر میرسه.حالا این لباس رنگی هم جز اون خاطره نه چندان خوشایند بوده که باعث شده باورم بشه که نباید این لباس و رنگش رو دوست داشته باشم.
  • آسـوکـآ آآ
  • عزیزم...
    بهتری الان؟
    پاسخ:
    مرسی گلم  :)
    خدا رو شکر خیلی بهترم. به قول پزشک معالجم مرگ رو رد کردم. گویا باقی داشتم توی این دنیا.
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">