روشا مجد

دنبال کنندگان ‎+۲۰۰ نفر این وبلاگ را دنبال می کنم

آخرین سکانس با هم بودن

پنجشنبه, ۴ مرداد ۱۳۹۷، ۰۹:۴۹ ق.ظ

طبقه سوم ساختمان پزشکان، توی مطبش، پشت پنجره ایستاده است. آخرین بیمارش همین چند لحظه پیش رفت. امروز کمی زودتر مطب را ترک می کند تا به دیدن ننه یوسف برود. کمی خسته است شاید هم کلافه! روسریش عقب رفته، دسته ای از موهاش روی پیشانی اش ریخته اما دستانش پی مرتب کردنشان نمی رود. هر وقت می خواهد به دیدن ننه یوسف برود حال و روزش همین است. ناآرام می شود و دل آشوبه می گیرد؛ اما دلتنگی مجالی به پیشروی این تشویش نمی دهد. نگاه همیشه گله مندش را به آسمان می اندازد. آسمانی که حالا آرام است و مسیر کوچ دسته ای پرنده. هیاهوی گنجشک هایی که روی درخت پشت پنجره لانه دارند باعث می شود نگاهش را از آسمان بگیرد و به لانه گنجشک ها بدهد. گنجشک مادر غذا آورده و جوجه ها هول می زنند برای سیر کردن شکمشان. لانه شان جای امنی است؟ گنجشک ها، پرنده های توی آسمان و آدم هایی که توی خیابان می لولند انگار دلشان قرص است و خاطرشان امن و آرام. گاهی این آرامش او را می ترساند. گمان می کند آرامش قبل از طوفان است و هر لحظه ممکن است موجی سهمگین آن را ببلعد! چیزی توی نگاهش تغییر می کند. ذهنش پر از تصاویر و صداهای آشناست. دیگر اینجا و توی این زمان نیست. حالا دخترکی است با موهای بافته شده که عروسکی پلاستیکی را بغل گرفته و لی لی کنان و شادمان از خانه ننه یوسف بیرون می آید. در نیمه باز خانه شان را که درست روبروی خانه ننه یوسف است باز می کند و تو می رود. پدرش گوشه حیاط دستی به سر و گوش موتورش می کشد. خواهرش دفترچه خاطراتش را توی دست دارد. روی تخت نشسته و مشغول نوشتن است. مادرش رخت های شسته را روی بند آویزان می کند. سمتش می رود. مادر متوجهش می شود. می گوید:

_ زود برگشتی؟!

قاصدک با ذوقی کودکانه عروسکش را سمت مادر می گیرد و می گوید:

_ مامان ببین. ننه یوسف برای عروسکم لباس دوخته. قشنگه. نه؟

مادر عروسک را از دستش می گیرد و نگاهی به آن می اندازد:

_ بله مامان جان. خیلی قشنگ شده. دستشون درد نکنه. تشکر کردی؟

_ بله مامان.

_ تو که نرفته برگشتی؟

_ الان میرم مامان. اومدم لباسای عروسکم رو ببینی. ننه یوسف گفت: زود برگرد.

پدرش دست های روغنیش را با لنگ توی دستش پاک می کند. رو به دخترک می گوید:

_ قاصدک بابا باز که چهچهه می زنه. 

_ ا بابا مگه من بلبلم؟

_ خانم خوشگله تو بلبل بابایی دیگه.

قاصدک صورت مهربان پدر را میهمان لبخندی شیرین می کند. خواهرش دفترچه خاطراتش را می بندد و گوشه تخت می گذارد. رو به پدرش می گوید:

_ بابا لوسش نکنید نیم وجبی رو.

لابلای بگو بخندشان در حیاط باز شد و حامد که توی کوچه فوتبال بازی می کرد تو آمد. قاصدک همینکه متوجه برادرش شد سمتش دوید:

_ داداش عروسکم ببین. قشنگ شده؟

حامد توپ فوتبالش را گوشه حیاط پرت می کند و روبروی خواهر کوچکش زانو می زند تا هم قدش شود. می گوید:

_ این همون عروسکه زشته؟! پرنسسی شده برا خودش!

حامد روی صورت قاصدک خم می شود و محکم می بوسدش. جیغ قاصدک بلند می شود. همیشه همینطور بود. صورتش را بادکش می کرد. قاصدک با آستینش خیسی بوسه حامد را پاک می کند و با شیرین زبانی رو به پدرش می گوید:

_ بابا جون به حامد بگو اینجوری منو نبوسه. صورتم قرمز میشه.

پدر قهقهه می زند و به حامد چشم غره می رود:

_ نبینم دخترکمو اذیت کنی.

قاصدک نمی دانست این بگو بخندها و عاشقانه های خانوادگی آخرین سکانس با هم بودنشان است. از خانه شان خارج می شود. سمت خانه ننه یوسف می رود. داخل می شود و در را می بندد. صدای بگومگوهای شادشان تا خانه ننه یوسف هم می آید. آژیر خطر نواخته می شود. قاصدک وسط حیاط ایستاده است. به آسمان نگاه می کند. دو هواپیمای جنگی از بالای خانه رد می شوند و ثانیه هایی بعد، بوم! لرزش زمین. شکستن شیشه ها و انفجاری مهیب و کر کننده. قاصدک وحشت زده جیغ می کشد. همانجا چمباتمه می زند و دست هایش را روی گوشش می گذارد. ننه یوسف لنگ لنگان و یا خدا گویان از پله ها پایین می آید و قاصدک را به آغوش می کشد:

_ خوبی ننه؟ چیزیت نشد؟

اما قاصدک لب از لب باز نکرد. لحظاتی به همان حالت ماندند وقتی به خودشان آمدند دود غلیطی همه حیاط را پوشانده بود. همهمه مردم بیرون خانه به گوش  می رسید. پیرزن سمت در رفت و آن را باز کرد. فقط تلی از یک ویرانه را مقابل خود دید. قاصدک گوشه پیراهن ننه یوسف را گرفته و خیره منظره روبه‌روست. تصاویر و صداهای پیش از حادثه در ذهنش تکرار می شود. چهره خندان پدر، صدای مهربان مادر، محبت های برادر و آخرین تصویر از صورت زیبای خواهر. این تل خاک و دود خانه آنهاست؟! صداهای اطرافش را دیگر نمی شنود. تنها طنین صدای پدر در گوشش تکرار می شود:

_ قاصدک بابا باز که چهچهه می زنه...

اشک روی گونه هاش راه گرفته پس از گذشت سال ها هنوز هم داغش تازه است. جنگ قاتل دنیای زیبایش شد. عزیزترین کسانش را در یک چشم برهم زدن از او گرفت. دیگر طعم محبت پدرانه و مادرانه را تجربه نکرد. طعمی بهشتی که جایگزینش، محبت تنها عمویش، هیچگاه نتوانست او را سیراب کند. و اکنون، ننه یوسف، همسایه قدیمی که جنگ، یوسف او را هم پرپر کرد. تنها یادگار آن روزهاست. دیدارهای گاه و بیگاه با او نمی گذارد یاد عزیزانش در خاطرش کم رنگ شود. به ساعتش  نگاه می کند. کمی دیر شده. باعجله از مطب به قصد خانه ننه یوسف خارج می شود.


برای سخن سرا

نظرات (۱۰)

  • استاد بزرگ
  • بسیار عالی بود ...
    خیلی زیبا نوشتین در اوج شادی یکباره آدم یاد غم جنگ میافته.
    :)
    پاسخ:
    سلام
    :)
    شما مثل همیشه به من لطف دارید.
    سلام علیکم
    بسیار عالی بود
    موفق باشید ان شاء الله
    و قلمتون مانا
    پاسخ:
    سلام
    :)
    مرسی بابت کامنت های روحیه بخشتون.
  • پریسا سادات ..
  • :)
    پاسخ:
    :)
  • پریسا سادات ..
  • یلی خیلی قشنگ بود روشا جان
    من خیلی احساساتی شدم...!
    خیلی قلم قشنگی داری:)
    پاسخ:
    مرسی گلم
    عززیزم...
    شما مهربونی. لطف داری پریسا سادات نازنین :)
  • پریسا سادات ..
  • :)
    پاسخ:
    ^_^ 
  • پریسا سادات ..
  • راستشو بگم اول حوصلم نمیکشید بخونم اما دو خط  که خوندم دلم خواست بقیش رو هم بخونم
    :)
    خیلی خوب بود....
    پاسخ:
    :))
    خوب داستانه دیگه نمیشه کوتاه تر نوشت... اگر نه من خودم خیلی علاقه ای به منتشر کردن پست های طولانی ندارم. مرسی که وقت گذاشتی و خوندی...
    صداقتت من رو کشته:))
    خوبی این قضیه اینه که اگر واقعا حوصله نداشتی ولی داستان اونقدری کشش داشته که تو رو علاقمند به ادامه خوندن کرده برای من امیدوارکننده است...
    مرسی عزیزم
  • پریسا سادات ..
  • :))
    پاسخ:
    :)
    ولادت هشتمین اختر تابناک آسمان امامت و ولایت، آقا امام رضا (علیه السلام) مبارکباد.

    سلام

    موفق باشید 

    التماس دعا
    پاسخ:
    سلام:)
    بر شما هم مبارک
    مرسی
    محتاجم به دعا
    داشت اشکم در میومد به زور جلویِ خودمو گرفتم
    پاسخ:
    این یعنی شما همزادپنداری کردین با شخصیت داستان...
    مرسی که وقت گذاشتید و داستان رو خوندید.
    چه قشنگ نوشتی
    یاد فیلم نفس افتادم...
    عالی بود
    عاقبت بخیر و موفق باشید
    :)
    پاسخ:
    مرسی
    قشنگ خوندی ...
    چه دعای خوبی! من هم برای شما آرزوی عاقبت به خیری دارم...
    :)
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">