روشا مجد

دنبال کنندگان ‎+۲۰۰ نفر این وبلاگ را دنبال می کنم

فاملا و دیو نادان

چهارشنبه, ۳۰ خرداد ۱۳۹۷، ۰۸:۰۴ ب.ظ

در روزگاران قدیم، در یک کلبه کوچک حاشیه جنگل، هفت خواهر با پدر و مادرشان زندگی می کردند. پدر خانواده هیزم شکن فقیری بود. در غروب یکی از روزها هیزم شکن، خسته و غمگین به خانه برگشت. همسرش علت ناراحتی اش را پرسید. هیزم شکن گفت: " امروز هم با دوست هیزم شکنم غذا خوردم. هر بار او غذا می آورد و دعوتم می کند تا همسفره اش شوم. ای کاش من هم می توانستم با خود غذایی ببرم و لطفش را جبران کنم." همسر هیزم شکن با شنیدن حرف های او تصمیم گرفت هرطور شده غذایی مهیا کند تا هیزم شکن هم بتواند دوست و همکارش را به وعده ای غذا دعوت کند. تنها چیزی که آن ها در خانه داشتند مقداری آرد گندم بود. او دور از چشم دخترها نان خوشمزه ای پخت و در ظرفی پنهان کرد تا مبادا دخترها نان را بخورند. غافل از آنکه فاملا، دختر بزرگتر،  او را در حال تهیه نان دیده است. شب هنگام، وقتی همه خواب بودند فاملا که خود را به خواب زده بود بیدار شد و سراغ ظرف نان رفت، مقداری از آن را خورد و سپس خواهرهایش را یکی پس از دیگری بیدار کرد تا از آن نان خوشمزه بخورند. دختر ها نان پدر را خوردند و به رختخواب هایشان برگشتند. فاملا برای اینکه کسی متوجه نشود آن ها نیمه شب نان را خورده اند، مقداری سنگ در ظرف ریخت، در آن را بست و در بقچه پدر گذاشت. صبح هنگام، مادر بقچه همسرش را به دستش داد و او شادمان راهی جنگل شد؛ اما هنگام غروب آفتاب، وقتی هیزم شکن از جنگل برگشت، سرش خونین و شکسته بود. همسرش پرسید: " چه بلایی به سرت آمده؟! " هیزم شکن گفت: " وقت ناهار دوست هیزم شکنم را به همراهی با خود دعوت کردم اما وقتی در ظرف را باز کردم به جای نانی که قولش را داده بودی، ظرف پر از سنگ بود! دوستم عصبانی شد و گمان کرد می خواهم او را دست بیندازم. با هم گلاویز شدیم و سرم را شکست. " هیزم شکن و همسرش که متوجه شده بودند ماجرای سنگ ها و خوردن نان کار دخترهاست، تصمیم گرفتند دخترها را به جای دوری ببرند و آنجا رهایشان کنند زیرا دیگر از پس خورد و خوراک آن ها بر نمی آمدند. یک روز صبح، هیزم شکن به دخترهایش گفت: " امروز با هم برای گردش به جنگل می رویم و مقداری هم قارچ برای ناهار جمع می کنیم. " 

دخترها، شادمان از پیشنهاد پدر با او همراه شدند. بین راه، هیزم شکن تصمیم گرفت نقشه اش را عملی کند. به بلندترین درخت جنگل که رسیدند به دخترها گفت: " در این سرزمین، من تنها کسی هستم که می تواند از این درخت غول پیکر بالا برود. اکنون بالای درخت می روم تا به شما ثابت شود پدرتان مردی قوی است. " دخترها بسیار خوشحال شدند و پدر را تشویق کردند که از درخت بالا برود. هیزم شکن برای بالا رفتن از درخت شرطی گذاشت. او از دخترها خواست تا چشم هایشان را ببندند و هرگاه او بالای درخت رسید چشم بگشایند. هیزم شکن به دخترها گفت: " اگر هر کدام از شما چشمش را باز کند، من به پرنده ای تبدیل می شوم و از اینجا می روم. " دخترها چشم بستند و هیزم شکن آن مکان را ترک کرد و به خانه بازگشت. مدتی که گذشت خواهر کوچکتر چشم باز کرد و پدر را در آنجا ندید. به خواهرهایش گفت: " پدر نیست! " خواهرهای دیگر هم چشم گشودند و پدر را ندیدند. آن ها خشمگین شدند و خواهر کوچکتر را سرزنش کردند. گفتند: " تقصیر توست که زود چشم باز کردی و باعث شدی پدرمان پرنده ای بشود و از اینجا برود. حالا پدر نیست و ما راه بازگشت به خانه را نمی دانیم. " آن ها که خواهر کوچکتر را مقصر می دانستند مسیرشان را از او جدا کردند و به راه افتادند. خواهر کوچکتر هم به تنهایی قدم در مسیر دیگری گذاشت. دخترک تنها رفت و رفت و رفت تا به قصری زیبا رسید. قصر، خالی از سکنه بود و تنها، یک نگهبان پیر داشت. نگهبان قصر دخترک را به درون قصر برد و به او گفت: " می توانی تا آخر عمر در این قصر زندگی کنی. " دخترک بسیار خوشحال شد زیرا قصر پر از خوراکی های خوشمزه و درختان میوه بود و هر آنچه را که تا به آن روز ندیده بود در قصر وجود داشت. او راه آمده را بازگشت تا خواهرهایش را پیدا کند و به قصر بیاورد زیرا دلش می خواست آن ها هم طعم خوشبختی و زندگی راحت در قصر را تجربه کنند. دختر مهربان، خواهرهایش را یافت و آن ها را به قصر آورد تا زندگی خوبی را در آنجا آغاز کنند. نگهبان قصر کلیدهای قصر را به آن ها داد اما به آن ها گفت: " دیوی بدجنس در این حوالی زندگی می کند که خوراکش آدمیزاد است. به همین علت است که کسی در این قصر زندگی نمی کند زیرا دیو آن ها را خورده یا آن ها از ترس جانشان اینجا را ترک کرده اند. دخترها که نمی خواستند به زندگی سخت گذشته برگردند تصمیم گرفتند در قصر بمانند و برای رهایی از دست دیو هم راه چاره ای بیابند. روزها گذشت و هفت خواهر مدتی آسوده و راحت در قصر زندگی کردند. تا اینکه یک روز که دیو از حوالی قصر می گذشت بوی آدمیزاد استشمام کرد. او فهمیده بود در قصر، آدم هایی زندگی می کنند که خوراک خوشمزه ای برای او هستند. اما یک مشکل بزرگ بر سر راه دیو قرار داشت. همه درهای قصر بسته بودند و دخترها از ترس جانشان هیچگاه درها را باز نمی کردند. آن ها فقط هرگاه ضرورت ایجاد می کرد با احتیاط فراوان از قصر خارج می شدند. دیو تصمیم گرفت با حقه و نیرنگ خواهرها را از قصر بیرون بکشد؛ اما فاملا، خواهر بزرگتر بسیار باهوش بود و نمی گذاشت خواهرهایش فریب دیو بدجنس را بخورند. روزی فاملا برای کاری به ناچار از قصر خارج شد. ناگهان دیو او را دید. فاملا از دست دیو فرار کرد و وارد جالیز هندوانه ای شد و خود را در میان هندوانه ای بزرگ پنهان کرد اما مقداری از گوشش پیدا بود. دیو هندوانه را دید و از اینکه این هندوانه گوش دارد تعجب کرد. تصمیم گرفت به قصر برود و خبر وجود یک هندوانه عجیب را به دخترها بدهد و به این بهانه آن ها را از قصر بیرون بکشد. اما همینکه به سمت قصر رفت، فاملا از هندوانه خارج شد و زودتر از دیو خود را به قصر رساند. دیو پس از او به قصر رسید. فریاد زد و خبر هندوانه عجیب را به دخترها رساند. اما فاملا  از پشت بام قصر به دیو گفت: " دیو نادان! من در هندوانه پنهان شده بودم و تو گمان کردی هندوانه ای عجیب یافته ای... " 

دیو اینبار هم ناامید بازگشت. مدتی گذشت. بار دیگر، فاملا برای کاری از قصر خارج شد. دیو دوباره سر راهش قرار گرفت. فاملا از ترس، لابلای هیزم هایی که در آنجا بود پنهان شد اما دیو او را یافت و با خود به خانه اش برد. او را در کیسه ای قرار داد و کیسه را با طنابی گره زد. سپس دیگی پر از آب را روی اجاق قرار داد تا به جوش بیاید و فاملا را در آن بپزد. فاملا می دانست تا ساعاتی دیگر توسط دیو خورده می شود. او بسیار غمگین بود. گریه می کرد و آوازی غمگین می خواند. دختر دیو صدای غم انگیز فاملا را شنیده بود. به او گفت: " دوباره برایم بخوان. زیبا می خوانی. " فاملا به دختر دیو گفت: " به یک شرط برایت آواز می خوانم. هربار که من آواز می خوانم تو گره ای از این کیسه باز کنی." دختر دیو قبول کرد. فاملا خواند و دختر دیو گره ها را یکی پس از دیگری باز کرد؛ بدین ترتیب فاملا از کیسه خارج شد و دختر دیو را در کیسه کرد و کیسه را با طناب بست. وقتی دیو آمد به سراغ کیسه رفت تا فاملا را در آب جوش بیندازد. دختر دیو، تقلا و التماس می کرد: " پدر جان! من دخترت هستم. " اما دیو حرف هایش را باور نکرد و گمان کرد اینبار هم فاملا قصد دارد با هوش بسیارش او را فریب دهد. بنابراین دختر خودش را در دیگ آب جوش انداخت. زمانی که متوجه ماجرا شد دیگر دیر شده و دخترش مرده بود. دیو نادان که از مرگ فرزندش بسیار غمگین بود به قصر رفت و فریاد زد: " فاملا تو باعث شدی با دستان خودم دخترم را از بین ببرم. حال به من بگو چه کنم؟ " فاملا که می دانست دیو بسیار نادان است. گفت: " به یک بلندی برو و از آنجا خود را پایین بینداز تا دخترت زنده شود. " دیو نادان هم که گمان می کرد با این کار دخترش زنده می شود خود را از بلندی پایین انداخت و در جا جان داد. بدین ترتیب فاملا و خواهرهایش از دست دیو نجات پیدا کردند. آن ها پدر و مادر خود را یافتند و با خود به قصر آوردند و سال های سال زندگی خوب و شیرینی را در کنار هم سپری کردند.


برای سخن سرا

نظرات (۴)

  • پریسا سادات ..
  • خیلی زیبا بود :)
    پاسخ:
    مرسی عزیزم. زیبا خوندید...:)
    جالبی قصه های شفاهی اینه که وقتی سینه به سینه نقل میشه در بین قوم ها و قبیله ها و طی نسل ها به مرور تغییراتی میکنه و گاهی سبب میشه قصه در بین یک قوم با قوم دیگر تا جایی شبیه هم باشه و از جایی به بعد متفاوت.
    قسمت های ابتدایی قصه شما رو من هم در بچگی هام از مادرم شنیدم ، ولی آخر داستان و اسم شخصیت ها با قصه شما فرق می کرد.
    ممنون که با قصه گوییتون منو به دوران کودکیم بردید.
    پاسخ:
    بله همینطوره که می فرمایید...
    این قصه دوران کودکی منه که مادر برای من تعریف می کرد...
    خوشحالم شما هم از این قصه خاطره دارید...:)
    خوب من البته یک قدری قصه رو بازآفرینی هم کردم ... تفاوتی که احساس می کنید به این علت هم میتونه باشه...
    من با این قصه زندگی کردم. خیلی دوسش دارم...
    مرسی که وقت گذاشتید و خوندید... طولانی بود...:)
    چقدر شبیه قصه ماتی تی بود البته تفاوت داشتن ولی کلیت داستان یه چیز بود و جفتش منو یاد هانسل گرتل انداخت :دی
    پاسخ:
    بله گویا بر حسب اتفاق، قصه کودکی ما دو نفر این قصه بوده...:)
    که البته دو جور متفاوت بازنویسی کردیم قصه ها رو...
    بسیاری از قصه ها و افسانه های قدیم در بین ملل مشترک بودن...البته با یک قدری تفاوت در جزئیات...
    سلاااام بر همه


    یکمی باهاتون حرف داریم....

    درباره ی محفل قرآنی مون...

    منتظریم
    تشریف بیارید اینجا: 
    http://azf06.blog.ir/post/1246
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">