روشا مجد

دنبال کنندگان ‎+۲۰۰ نفر این وبلاگ را دنبال می کنم

زنگ آخر

دوشنبه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۶، ۰۲:۵۵ ب.ظ

نمی دانم! این حس رقابت یا بهتر است بگویم خصومت، کی و چگونه شکل گرفت؟!  فقط خاطرم هست، همینکه زنگ پایانی مدرسه به صدا در می آمد، به سمت خانه هامان می دویدیم. در حقیقت زنگ آخر، سوت شروع مسابقه دو بین من، سونا و نفیسه بود. توی مدرسه دوست و هم کلاسی بودیم اما با نواخته شدن زنگ پایانی مدرسه، می شدیم دشمنان خونی یکدیگر. هر کداممان  سعی داشت زودتر از دیگری به مقصد برسد. خانه هر سه مان در راستای یک کوچه بود. هر کس که موفق می شد زودتر به در خانه برسد، سرش را بر می گرداند و با نگاهی خبیث برنده شدنش را به رخ آن یکی می کشید. همه آن سال تحصیلی به همین منوال گذشت. آنچنان مسابقه را جدی گرفته بودیم که اگر روزی برنده نمی شدیم؛ مانند دونده ای که مدال المپیک را از دست داده، غصه می خوردیم. همیشه یک ربع پیش از نواخته شدن زنگ آخر، کوله پشتی هامان بر دوشمان بود تا با شنیدن زنگ، استارت مسابقه را بزنیم! اکنون که به آن روزها و حرکت بچه گانه مان فکر می کنم، همه وجودم سرشار از خوشی می شود. چه خوب بود اگر دغدغه های بزرگسالیمان هم همچون دل مشغولی های کودکیمان بود! شیرین و دلچسپ. پر از حس های دوست داشتنی.

#زهرا_خدری

نظرات (۳)

بسیار زیبا:)
یاد اون روزا بخیر
پاسخ:
:) حیف که دیگه تکرار نمیشه اون روزها...
واقعا
کاش صداقت و پاکی اون روزها رو داشتیم
پاسخ:
نداریم متأسفانه...باور می کنید من آرزو دارم حتی توی رویا دوران کودکی رو دوباره تجربه کنم. راستش دیروز پریروز خودم رو به خاطر نمیارم ولی دوران کودکی رو با همه جزئیات خاطرم هست.
شما نویسنده اید؟
پاسخ:
حالا چرا ناشناس؟!
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">