روشا مجد

نویسندگان

اکنون پرواز کن به وسعت همه آسمان!

شنبه, ۲۸ مرداد ۱۳۹۶، ۰۶:۵۷ ب.ظ

شهید محسن حججی

در قاموس واژه های ذهنم واژه ای در خور توصیف رشادتت نمی یابم. کاغذ و قلمم حقیرند برای بازگویی شرافت و مردانگیت! برای صلابتت!

هیچ میدانی شده ای پیکره شجاعت و غیرت؟

هیچ می دانی مردانگی را معنا کرده ای؟

هیچ می دانی مردانگیت فخر صفحات تاریخ خواهد شد؟

هیچ می دانی کوچه های شهر، میدان ها و سردرها مفتخرند که با نام نیک تو مزین شوند؟

هیچ می دانی نامت، سلوکت و شجاعتت قلب ها را به تپش انداخته؟

هیچ می دانی نوازنده چه شوری شده ای؟

آن ها که سر از تنت جدا کردند و خونت را ریختند نمی دانستند، ققنوس را سر می برند! ققنوسی که با مرگش، ققنوس دیگری متولد خواهد شد.

قهرمان! شهادت مبارک! آسمانی شدنت مبارک! 

زمین جولانگاه حقیری بود برای پرواز روح بزرگت. تنها آسمان، در خور توست. اکنون به وسعت همه آسمان پرواز کن. آسان دل بریدی از زمینی ها ولیکن آنها هنوز نتوانسته اند دل بکنند از دوست داشتنت. دلشان در گرو توست تا ابد. تو را عاشقند تا ابد. می گویند ققنوس مرغ خوشبختی است. پرواز کن در بیکرانه آسمان. بال های پروازت در پهنه آسمان، سایبان سعادت و خوشبختی این سرزمین است.

پرنده خوشبختی آسمانی شدنت مبارک!

تقدیم به روح بزرگ شهید محسن حججی.


  • روشا مجد

نخود سیاه

سه شنبه, ۲۴ مرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۰۹ ب.ظ

امروز:

رئیس جمهور: ایالات متحده نه شریک خوبیست و نه طرف مذاکره قابل اعتمادی!


جناب رئیس جمهور! این اعتراف کمی دیر نیست؟!

چهارسال پی نخود سیاه بودید؟!

بعد چهار سال احتمالاً نخود نخود هرکه رود خانه خود.

جناب روحانی! وزیر راه و شهرسازی احتمالاً به سبب کارنامه درخشانشان در خدمت به مردم ، در چهارسال دوم هم ابقا شدند؟!


  • روشا مجد

رنگ چشم هات

پنجشنبه, ۱۹ مرداد ۱۳۹۶، ۰۸:۰۰ ب.ظ

 ترم اول دوره کارشناسی بود. استاد هنوز نیامده بود سر کلاس. حوصله ام حسابی سر رفته بود. اول ترم بود و قائدتاً بچه ها هنوز با هم مچ نشده بودند  هرکسی به نحوی مشغول بود، یکی پشه می پراند، آن یکی خمیازه می کشید، یکی هم رفته بود پشت میز استاد، ژست گرفته بود. پسرها دخترها را دید می زدند و دخترها... نه! دخترها اهل دید زدن نیستند!

خلاصه، حوصله ام داشت سر ریز می کرد. بلند شدم و رفتم جلوی پنجره کلاس که چشم اندازش حیاط دانشگاه بود. یکی ار دخترها پشت به پنجره، دقیقاً روبروی من ایستاده بود. آفتاب، مستقیم درچشمانم بود. زیر چشمی دختر را از نظر گذراندم دنبال بهانه ای بودم تا سر صحبت را با او باز کنم. دختر هم خیره شده بود به من. قیافه مغروری داشت و زیبا بود اما به نظر می رسید درون گراست و نمی شود به راحتی به او نزدیک شد. برخلاف انتظارم گفت: مردمک چشمهات یه قرمزه خاصه، اولین باره همچین رنگی میبنم. قشنگه!

گویا او هم به دنبال بهانه بود. رنگ چشم! چرا به فکر خودم نرسید؟! رنگ چشم او هم مشکی بود مثل قیر شب!

با لبخند ملایمی گفتم: اوهوم، توی نور مستقیم آفتاب قرمز میشه. اصلش قهوه ایه...

این دیالوگ، آغاز یک دوستی صمیمانه شد. اولین دوست دوران دانشگاه.


  • روشا مجد

کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد

يكشنبه, ۱۵ مرداد ۱۳۹۶، ۰۹:۴۳ ب.ظ

" کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد "، کسل کننده بود ولی بلأخره تمام شد، آن هم با یک واژه تاریخی! ( بی ادب! ) باید اذعان کنم ارزش ادبی و محتوایی این اثر  غیر قابل کتمان است. در تأیید این سخن همین بس که این کتاب را نویسنده بزرگی چون گابریل گارسیا مارکز، به رشته تحریر درآورده است. آثار فاخر را باید خواند؛ حتی اگر کسل کننده باشد.

معتقدم کتاب « کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد»، شرح یک انتظار خستگی ناپذیر است. انتظاری تحسین برانگیز برای ادامه زندگی. انتظاری که کاراکتر سرهنگ به خوبی، ایفاگر آن است. سرهنگی بازنشسته که هر جمعه به امید دریافت نامه مستمری اش به پست مراجعه می کند؛ اما هربار، رئیس پست به اومی گوید: نامه ای ندارد. بی آنکه نا امید شود این رفت و آمد را پانزده سال ادامه می دهد تا شاید دولت مقرری تعیین شده را برایش بفرستد؛ اما دریغ!

این رمان کوتاه، بازخورد زندگی شخصی و مالی گابریل گارسیا مارکز و پدر بزرگش است. گویا کاراکتر سرهنگ در این اثر، ایفاگر نقش پدربزرگ مارکز در دنیای حقیقی است. از طرفی فقری که مارکز در زندگی سرهنگ به تصویر کشیده است؛ در حقیقت انعکاس اوضاع بد مالی خود او، در زمان نگارش کتاب است.

حقیقتاً مارکز در این اثر بسیار هنرمندانه و ظریف، خفقان و سانسور حاکم بر آمریکای لاتین را نشان داده است. آگوستین، پسر سرهنگ در جریان همین خفقان و سانسور، کشته می شود. زمانی که اعلامیه های ضد دولت را منتشر می کرد.

سرهنگ، خروس مسابقه ای را که متعلق به پسرش است، با وجود مخالفت های همسرش، با جان و دل مراقبت می کند تا در مسابقه خروس های جنگی پیروز شود، چرا که یادگار فرزندش است . به نظرم خروس، نماد خشم و انتقام او در خونخواهی از پسرش باشد. در واقع، پس از نومید شدن از دریافت مقرری از دولت، شرکت خروس در مسابقه، تنها کورسوی امید اوست برای زندگی!


دیالوگ هایی که دوست داشتم:


پاسخ سرهنگ به دوست پولدارش:

- بیا تو رفیق. امروز بعد از ظهر که دنبالت میگشتم نه اثری از خودت بود و نه از کلاهت!

- من کلاه سرم نمی گذارم؛ چون دوست ندارم مجبور باشم آن را برای هرکسی بردارم!


گفتگوی سرهنگ با همسرش درباره امید:

زن گفت:

- امید را نمی شود خورد.

- سرهنگ جواب داد:

- نمی توانی آن را بخوری، ولی انسان را که سرپا نگه می دارد! امید چیزی است مثل قرص های معجزه گر رفیقم سباس!


گفتگوی سرهنگ و رئیس پست:

سرهنگ گفت:

- قرار بود که امروز حتماً بیاد.

- رئیس پست گفت:

- تنها چیزی که حتماً می آید مرگ است. سرهنگ!..


سخن آخر اینکه، گابریل گارسیا مارکز، بزرگترین نویسنده کلمبیایی و حقیقتاً تأثیرگذارترین نویسنده در باب نقد سیاست های غلط آمریکای لاتین است.


  • روشا مجد

هم زیستی مسالمت آمیز با آقازادگان

شنبه, ۷ مرداد ۱۳۹۶، ۰۹:۱۵ ق.ظ

آقازادگان سیاسی را عرض می کنم. عزیز دردانه هایی که کمک هزینه های اوقات فراغتشان از صندوق توسعه ملی  به حساب پدرانشان واریز می شود!

بر اساس کدام اصل؟! نمی دانم!

عزیز کرده هایی که از زور بیکاری اقدام به واردات پوشاک چند صد میلیونی می کنند. همان صاحبان ژن برتر! همان ها که مانند طبقه بورژوا فرانسه ، مفتخرند به داشتن خون اصیل و ژن برتر! آقازادگانی که بدون عنوان و موقعیت سیاسی پدرانشان، برای پادویی هم کسی رویشان حساب باز نمی کند. اما حالا به اعتبار پدرهای با ژن خوب و خون اصیل، در سن کم، قراردادهای میلیاردی با شرکت های بزرگ دنیا می بندند. آقازادگانی که اختلاس نفتی و اقتصادی شاهکارشان بود. آقازادگانی که دزد دکل از آب درآمدند و آقازادگانی که به زعم خودشان سلطان ژن برترند. مدیونید اگر فکر کنید منظور از آقازاده ها، مهدی هاشمی، محمد مهاجرانی، آقازاده موسوی لاری، آقا پسر خانم ابتکار و سلطان ژن برتر، حمیدرضا عارف  هستند.

کی و چگونه به پرونده آقازاده ها رسیدگی می شود؟!

 آنها که اختلاس کردند آنها که حقوق های نجومی گرفتند سرانجامشان چه شد؟!

؟؟؟

  • روشا مجد